اگر مرا نبرى، مى‏ میرم!!!

پسرى به پدرش مى ‏گفت:

دارى بقچه درست مى‏ کنى، زمینه‏ سازى مى‏ کنى، کجا مى‏ خواهى بروى؟
گفت: خانه خدا.
گفت: مرا هم ببر.
گفت: تو سیزده چهارده ساله هستى، نمى‏ توانى بیایى.
گفت: اگر مرا نبرى، من مى‏ میرم، باید مرا ببرى.
نمى ‏دانست که مکّه چیست، بیت چیست، همین که پدرش گفت: خانه خدا، خیال کرد هر کس برود خانه خدا خودِ خدا را هم مى‏ بیند. این به عشق دیدن صاحبخانه سخت به سرش زده بود که مرا هم باید ببرى.
پسر جان آخر الان وقت سفر تو نیست. گفت: نه، مرا هم باید ببرى. به هر زحمتى بود پدر را راضى کرد.
 مادر گفت: این بچّه را هم ببر، زیاد گریه مى‏ کند.
به مسجد شجره آمدند و مُحرِم شدند.
 هر دو با احرام به مکّه آمدند، هر دو به در مسجد الحرام رسیدند، آن جا دعایى دارد.
پدر صورتش را به دیوار گذاشت، بچه هم به دنبال پدر این کار را کرد:
 «الّلهُمَّ انَّ الْعَبْدَ عَبْدُکَ وَ الْبَلَدَ بَلَدُکَ وَ الْبَیْتُ بَیْتُکَ ...»
از در مسجد الحرام که وارد شدند تا چشم پسر به بیت و به آن فضاى مسجد افتاد، نعره‏ اى زد و روى زمین افتاد، پدر بالاى سرش نشست و دید که بچه مُرده است.
بر سرش زد فریاد زنان گفت: من و این بچه که مهمان تو بودیم، بچه ‏ام کجا رفت؟
صدایى شنید که بچه ‏ات به عشق دیدن من آمد، تو به عشق دیدن خانه، هر دو نفر شما هم به هدفتان رسیدید، تو به عشق دیدن بیت آمدى، این هم بیت، او هم به عشق دیدن من آمد و به من رسید، دیگر چه مى‏ خواهى؟                      
 خوشا آنان که اللَّه یارشان بى    که حمد و قل هو اللَّه کارشان بى‏
 خوشا آنان که دائم در نمازند      بهشت جاودان بازارشان بى

 نفس، ص: 352

/ 1 نظر / 7 بازدید