زنگ تفریح3

لطیفه های خواستگاری

 

دختر کم توقع

 

سه نفر نزد شخصی برای خواستگاری دخترش آمدند. یکی از آنها به نام حسن و دین دار بود اما مال و جمال نداشت. دیگری به نام علی و با جمال بود اما دین و مال نداشت. سومی به نام جعفر، مال دار بود اما دین و جمال نداشت. پدر، دختر خود را به خلوت برد و آنها را معرفی کرد و آنگاه پرسید: کدامیک را انتخاب می کنی؟ دختر گفت: حسنعلی جعفر را!

 

***

 

مزه شوهر

 

 

 

دختری کرد سؤال از مادر

 

                   که چه طعم و مزه دارد شوهر؟!

 

این سخن تا بشنید از مادر

 

                   اندکی کرد تأمل مادر!

 

گفت با خود، که بدین لُعبَت هست

 

                   گر بگویم مزه اش شیرین است

 

یا غم شوی، روانش کاهد!

 

                   یا بلافاصله شوهر خواهد!

 

ور بگویم مزه آن تلخ است

 

                   تا ابد می کشد از شوهر دست

 

لاجرم گفت بدو ای زیبا

 

                   ترش باشد مزه شوهرها

 

دخترک در تب و در تاب افتاد

 

                   گفت: مادر! دهنم آب افتاد!!

 

***

 

 

 

خواستگار طمع کار

 

 

 

جوانی برای خواستگاری دختری به خانه پدر دختر رفت. پدر دختر که پیر ثروتمندی بود، گفت: بی رودربایستی به شما بگویم که اگر به طمع اموال من بخواهید دختر مرا بگیرید، باید بدانید که حتی یک شاهی هم به او نمی رسد، مگر بعد از آن که من بمیرم. جوان گفت: حضرت آقا! ناراحت نباشید من صبر می کنم.

 

***

 

خواستگاری با زیر شلواری

 

 

 

شبی یک جوان با زیر شلواری خواستگاری دختری رفت. گفتند: چرا با زیر شلواری آمدید؟ جوان خواستگار که از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید در جواب گفت: شاید وصلت شد و همین جا ماندم!

 

***

 

جوان را برای خواستگاری نفرستید

 

 

 

روزی جوانی از دوستش که نیز جوان بود خواست که فلان دختر را برایش خواستگاری کند. جوان بنا به تقاضای دوستش راهی خانه دختر شد. آن دختر را برای خودش خواستگاری کرد، دختر و پدر و مادرش موافقت کردند.

 

روزی که این جوان مشغول خرید شیرینی و سفره عقد خود بود، جوان خواستگار را دید و نزدیک آمد تا جریان را بپرسد، جوان در جواب گفت: دوست عزیزم، دختر، شما را به شوهری نپذیرفت اما با خواستگاری من با مشکل موافقت به عمل آمد.

 

این است که گفته اند: جوان رابه خواستگاری نفرستید.

 

***

 

دام عاشقی

 

 

 

یک روز فیلی به خواستگاری مورچه ای رفت، مورچه جواب رد می دهد، فیل در اثر ناراحتی جای پای بزرگی جلو خانه مورچه گذاشت. وقتی مورچه از خانه اش بیرون آمد در جای پای فیل افتاد و گفت: افتادم تو دام عاشقی، نفهمیدم! نفهمیدم!

 

***

 

از کجا زن بگیرم

 

 

 

ای جوان زن از پی رفع هوسرانی بگیر

 

                             لیک دستوری ز من ای مرد ایمانی بگیر

 

اولاً کن خواستگاری دختر فامیل خویش

 

                             چون که اخلاق و مرامش خوب می دانی بگیر

 

ثانیاً کن خواستگاری دختر همسایه را

 

                             پس عنان از دست خواهش های نفسانی بگیر

 

ثالثاً گر دختر هالو به عالم طالبی

 

                             از برای تجربه جانا بیا بانی بگیر

 

رابعاً ای مرد دانشمند و بافضل و کمال

 

                             دختر فهمیده گر خواهی تو تهرانی بگیر

 

دختر یزدی برایت خوب قلیان چاق کند

 

                             پسته گر خواهی خوری بسیار دامغانی بگیر

 

آش قنویدی اگر خواهی قمی کن اختیار

 

                             گر که قالیباف می خواهی تو کاشانی بگیر

 

از زنان ساده لوح خواهی اگر قزوین برو

 

                             گر که می خواهی زن دانا همدانی بگیر

 

سبزه و ترش و زبان و بانمک خواهی اگر

 

                             دخت کرمانشاه و آبادان و شمرانی بگیر

 

دخت شیرازی سر پیری تو را حال آورد

 

                             باوفا خواهی اگر بشنو تو کرمانی بگیر

 

گر که خواهی یک زن حاضر جواب و ناقلا

 

                             گر چه می ترسم بگویم رو صفاهانی بگیر

 

گر تمیز و باهنر خواهی خبردارت کنم

 

                             یا برو تبریز یا که دخت زنجانی بگیر

 

گر که خواهی یک زن بی دردسر رو صیغه کن

 

                             لیک چون . . . ها او را به پنهانی بگیر

 

گر قناعت پیشه باشی چار زن عقدی بس است

 

                             ور طمع کاری به صیغه، هر چه بتوانی بگیر

 

***

 

خواستگار زحمت کش

 

 

 

مردی با دماغ بزرگ دختری را خواستگاری کرد و در تعریف خود گفت: من مردی هستم زحمت کش و بارکش. دختر گفت: این را راست می گویی، اگر زحمت کش و بارکش نبودی این بینی را چهل سال نمی کشیدی.

 

***

 

تحقیق مادر دختر از خواستگاری

 

 

 

ابلهی خواست زن بگیرد، مادر دختر از او پرسید: آیا شب ها هنگام خواب، عادت به خروپف دارید یا خیر؟ پاسخ داد: ابداً، راست بی سر و صدا تا صبح می خوابم. پرسید از کجا می دانید؟ گفت: یک شب تا به صبح بیدار مانده ام و کشیک داده ام و دیدم که هیچ خروپفی نمی کنم.

 

***

 

کتک خواستگاری

 

 

 

جوان فقیری به منظور خواستگاری دختر ثروتمندی به خانه او رفت. پدر دختر به پسرانش فرمان داد تا او را مفصل کتک بزنند و از خانه بیرون کنند. جوان کتک را خورد و همانطور با حالت غیر عادی می رفت، فردی از او پرسید: تو را چه شده است؟ پاسخ داد: چیزی نیست، با برادران زنم مختصر درگیری پیدا کردم.

 

***

 

تحقیق درباره داماد

 

 

 

شخصی به خواستگاری یک دختر رفت. پدر دختر نزد یکی از دوستان داماد رفت و درباره او تحقیقات نمود. دوست داماد گفت: من هنوز نماز خواندن او را ندیده ام ولی روزه خوردنش را دیده ام.

 

***

 

خواستگار قدرشناس

 

 

 

دختری هر کس به خواستگاریش می رفت رد می کرد، تا اینکه روزی جوان باستان شناس به خواستگاریش رفت و او فوراً قبول کرد. علت را پرسیدند؟ گفت: برای این پذیرفتم که هر چه سن من بالاتر رود ارزش من نزد او بیشتر خواهد شد.

 

«بهترین شوهری که یک زن می تواند اختیار کند یک مرد باستان شناس است چرا که با بالا رفتن سن زن، علاقه شوهر نیز بالا می رود.»

 

***

 

خواستگاری از دختر پادشاه

 

 

 

فقیر نادان و مفلس و ناتوانی را گفتند که در چه کاری؟ گفت: اراده آن دارم که دختر پادشاه را برای خود بیاورم. بعد از چند روز پرسیدند: معامله را به کجا رسانده ای؟ گفت: نصف کار تمام شده است. توضیح خواستند که چطور نصف کار تمام شده است؟ گفت: از آنجا که در ازدواج رضایت طرفین (دختر و پسر) شرط است از این طرف رضایت حاصل است، فقط رضایت آن طرف مانده است. اگر بله بگوید کار تمام است.

 

***

 

قیافه آقا داماد

 

 

 

اولین روزی که همسرم به اتفاق پدر و مادرش به خواستگاریم آمده بود هیچگاه فراموش نمی کنم، مهمان ها در اتاق پذیرایی نشسته بودند و من که خیلی دست پاچه شده بودم برای اینکه خواستگار را ببینم از اتاق مجاور مشغول سرک کشیدن شدم. حتماً می پرسید چطوری؟ راستش مادرم رختخواب ها را پشت دری که به اتاق پذیرایی باز می شد و کم تر از آن استفاده می کردیم، می چید، من روی رختخواب ها رفته بودم و با خیال راحت مشغول نگاه کردن به مهمان ها و از جمله آقای داماد بودم، چشمتان روز بد نبیند، ناگهان رختخواب ها با باز شدن در به طرف اتاق پذیرایی سرازیر شد و من همراه رختخواب ها وسط اتاق پذیرایی ولو شدم.


به نقل از: http://www.ezdewaj.ir

[ سه شنبه 93/2/23 ] [ 6:6 عصر ] [ محمد یونسی ] [ ]
/ 0 نظر / 4 بازدید