قابل توجه بعضی دیگر از حضرات!!!

سُوَید بن غَفَله مى‏ گوید:
به محضر انور (امام)على(ع) رسیدم، او را نشسته دیدم و در برابرش ظرفى ماست ترشیده که از شدّت ترشى بویش به مشام مى‏ رسید، در دست مبارکش نان جوینى بود که پوست‏ه اى جوى آن نان به صورتش پاشیده بود، با دستش آن نان جوین را تکه مى‏ کرد و چون به جاى محکم نان مى‏ رسید که تکه کردنش کار دست نبود با زانویش آن را مى‏ شکست و در آن ماست مى ‏ریخت، به من تعارف کرد که بیا با من هم غذا شو،

عرضه داشتم روزه ‏ام!
فرمود: از رسول خدا صلى الله علیه و آله شنیدم هرگاه روزه کسى را از غذایى که به آن اشتها دارد باز بدارد، بر خداست که وى را از طعام بهشت بخوراند و از آب بهشت سیراب نماید.
من از آن غذا، آن هم براى رهبرحکومت غرق حیرت شده بودم

و از طرف دیگر عصبانى، بر سر فضه خادمه آن حضرت فریاد زدم:

واى بر تو! آیا نسبت به این پیرمرد از خدا پروا نمى‏ کنى؟

چرا آردى را الک نمى‏ کنى تا نان نرمى نصیب آن‏ حضرت شود؟

این چه نانى است که پر از سبوس است؟ فضه در پاسخ من گفت:
حضرت مولا اجازه الک کردن آرد به ما نمى‏دهد!
در آن هنگام حضرت به من فرمود: به فضه چه گفتى؟
 گفتارم را بازگو کردم،
امام فرمود: پدر و مادرم فداى آن انسان با کرامتى که به عمرش آرد برایش الک نشد و اتفاق نیفتاد که سه روز متوالى شکم مبارکش از نان خالى سیر شود، تا مرغ جانش به سوى معبودش به پرواز آمد!

چه شود که اى شه لافتى نظرى به جانب ما کنى

که به کیمیاى نظاره مس قلب تیره طلا کنى‏
یمن از عقیق تو آیتى چمن از رخ تو روایتى

شکر از لب تو حکایتى اگرش چو غنچه واکنى‏
به نماز لب تو تکلّمى به نماز غنچه تو تبسّمى

به تکلّمى و تبسمى همه دردها تو دوا کنى‏
تو شه سریر ولایتى تو مه منیر هدایتى

چه شود گهى به عنایتى نگهى به سوى گدا کنى‏
تو به شهر علم نبى درى تو ز انبیا همه بهترى

تو غضنفرى و تو صفدرى چه میان معرکه جا کنى‏
تو زنى به دوش نبى قدم فکنى بتان همه از حرم

حرم از وجود تو محترم تو لواى دین بپراکنى‏
 بنگر وفایى با خطا همه حرف او بود از خدا

که مباد دست وى از رجا ز عطاى خویش رها کنى
ماخذ:  عرفان اسلامى تفسیرمصباح الشریعه و مفتاح الحقیقه، ج‏11، ص: 287

/ 0 نظر / 7 بازدید