زنگ تفریح4

لطیفه های عروسی و شب زفاف

 

عروس پیر

 

مردی در شب زفاف داخل حجله عروس شد، دید عروس در نهایت پیری است. عروس سلام کرد، داماد گفت: علیک السلام، ای دختر بزرگ شیخ الانبیاء (یعنی دختر حضرت نوح).

***

علامت میمنت

 

زنی در شب زفاف هنگام مجامعت با شوهر تیزی بداد که شوهرش به هراس افتاد، عروس خجل شد و گریست، شوهر برای تسلی او گفت: ای عروس این حرکت از زن در شب عروسی نشانه ارزانی و میمنت است. عروس گفت: حال که چنین است زیادتر کنم تا غَلّه فراوان تر شود، گفت: بر سر شما قسم انبار خانه ما کوچک است و بیش از این گنجایش ندارد.

***

عروس بیوه

 

عروس و داماد در شب زفاف با هم خلوت کردند، داماد برای قضای حاجت بیرون رفت، چون به حجله بازگشت دید عروس گوش خود را سوراخ می کند وقتی با عروس جمع شد فهمید عروس باکره نیست. گفت: خاتون! کاری که باید در خانه پدر می کردی، این جا کردی و آنچه باید این جا انجام می گرفت در خانه پدر کردی!

***

سال نحس

 

شخصی در زمان سلطنت کریم خان پیش او آمد عرض کرد که: من دختری را عقد کرده و صد تومان که مهر نموده ام حال معلوم شده که دختر، دختر نیست. کریم خان گفت: من صد تومان که مهر اوست می دهم تو هم او را رسوا مکن و زن را هم داشته باش. چند روز بعد شخص دیگری آمد و چنین گفت، کریم خان گفت: ای برادر برو و با او بساز که آنچه معلوم می شود امسال، سال چنین است که هر کس دختر می گیرد بیوه از آب بیرون می آید.

***

داماد خشمگین

 

دختری را مردی عقد کرد، در شب عروسی آنچه غذا پخته بود حاضران خوردند و چیزی به داماد نرسید. پس پیش داماد آمدند که بیا عروسی کن، داماد خشم کرده گفت: هر کس طعام خورده است برود عروسی کند من چیزی نخورده ام نمی آیم. آنچه اصرار کردند نرفت.

***

زن و شوهر زجر کشیده

 

معمولاً در هر عروسی، خانواده داماد عده ای مهمان ناشناخته می بینند و گمان می کنند از طرف خانواده عروس دعوت شده اند. همینطور خانواده عروس هم به عده ای مهمان ناشناس برمی خورند که طبعاً تصور می نمایند خانواده داماد آنها را دعوت کرده اند.

زن و شوهری پس از برگزاری جشن عروسی خود صبح از اتاق بیرون آمدند، میان مهمانانی که از شب قبل در خانه مانده بودند پیرمردی را دیدند که او را «عموجان» می خواندند. آن روز و روز بعد رفته رفته تمام اقوام دور و نزدیک عروس و داماد خداحافظی کردند و رفتند. فقط «عموجان» باقی ماند که رفتنی نبود. دو سه ماه این «عموجان» با آنها زندگی کرد و در این مدت جز غرولند و بددهنی و ایراد گرفتن و خوردن و خوابیدن چیز دیگری از او ندیدند. تا این که زمستان سپری شد و «عموجان» سرماخوردگی و ذات الریه پیدا کرد و از دنیا رفت. زن و شوهر وقتی از قبرستان برمی گشتند نفس راحتی کشیدند. شوهر زجر دیده رو به زن کرد و گفت: عزیزم اگر به خاطر تو نبود من حاضر نبودم حتی یک دقیقه هم با عموی تو در این خانه زندگی کنم. زن با حیرت گفت: عموی من؟ پس من تا حالا به خیال اینکه او عموی توست احترامش را نگه داشتم و سر و صدا راه نمی انداخنم!

***

داماد بی آلایش

 

عروس و دامادی به وسیله ترن با هم به مسافرت ماه عسل می رفتند. پس از این که ترن حرکت کرد شوهر به زن گفت: عزیزم جای تو راحت است؟

عروس گفت: بله راحتم.

داماد گفت: سردت نیست؟

عروس گفت خیر.

داماد گفت: از روزنه های در، باد سرد به صورت تو نمی خورد؟

عروس گفت: به هیچ صورت.

داماد با سادگی اظهار داشت: بسیار خوب پس جایت را با من عوض کن.

***

مهمان ناخوانده

 

شخصی را به مجلس عقدی دعوت نکرده بودند، اما او به موقع خود را به مجلس رساند. پرسیدند: تو را که دعوت نکرده اند برای چه آمدی؟ گفت: اگر صاحبخانه نفهم باشد و تکلیف خود را نداند من که نباید از وظیفه خود غافل باشم.

***

جواهر حقیقی

 

در زمان اسکندر در عروسی یکی از اشراف که تمام زن های بزرگان حضور داشتند و همه ملبس به لباس های ملوکانه و جواهرهای پربها بودند. زن ارسطو (معلم اول) نیز حضور داشت و لباس ساده لطیفی پوشیده بود و هیچگونه جواهر به خود نزده بود.

چنانچه عادت زنهاست که هر چه دارند به همدیگر بنمایند و درصدد برآیند که دیگری چه دارد. حسب عادت یکی از زن ها به زن ارسطو گفت: چرا مثل سایر خانم ها لباس رنگین و جواهر نشان نپوشیده اید؟

شاهزاده خانم گفت: آن جواهرات که نزد من است قابل مقایسه با آنچه اینها پوشیده اند نیست و اگر خواهی. . . تو را نشان دهم. آن زن با کمال اشتیاق طالب دیدار آنها گشت.

زن ارسطو دو فرزند بی مانند خود را که به زیور علم و دانش آراسته بودند طلبید و اشاره به آنها نمود و گفت: این است جواهرات من که برای وطن عزیز و مقدس خود فراهم نمودم. همه او را تحسین نمودند و تشویق کردند.

***

عروس تنبل

 

مردی زنی گرفت که خانه را جاروب نمی کرد. مادر و پسر در خلوت با هم نقشه می کشیدند. فردا که مادر مشغول جاروب کردن شده بود پسر پیش دوید که ای مادر جسارت می شود، جاروب را به من دهید تا خانه را تمیز کنم. مادر هم جاروب را به دست پسر نمی داد تا بلکه عروس خجالت کشیده و برخیزد و جاروب را بگیرد، که عروس گفت: نزاع و دعوا نکنید، یک روز شما بروبید و یک روز پسرت.

***

مجلس عروسی

 

در یک مجلس عروسی به محض این که عروس خانم بله را گفت خواهر آقا داماد دست پاچه شد و گفت: به روح عروس و داماد صلوات. در این هنگام بود که صدای خنده جای صلوات را گرفت.

***

ابتکار عروس خانم

 

عروس خانمی دست به ابتکار خوبی زد و آن این بود که فردای عروسی لباس خود را در پارچه تمیزی قرار داد و به همه فامیل و همسایگان سپرد هر کس عروسی کند لباس عروس نخرد من لباس عروس دارم و مجانی در اختیار دخترانی که عروس می شوند می گذارم. شوهرش این ابتکار را پسندید و به او احسنت و آفرین گفت.

***

عروس پرتوقع

 

گروهبان آمریکایی که تازه زن گرفته بود شب به خانه آمد و گفت: از امروز همه چیز در ارتش عوض شده، بعد از این زیردستها می توانند راجع به دستورات مافوق ها با آنها بحث کنند و بی چون و چرا اطاعت نکنند.

زنش جواب داد: در ارتش بلی، ولی در خانه از این خبرها نیست. زود باش برو ظرفها را بشوی.

***

خانه دو در

 

بیش از سه چهار روزی از عروسی استاد دانشگاه نگذشته بود که بعد از اتمام درس بااصرار، چند نفر از شاگردانش را به منزل دعوت نمود آنها را تا جلو خانه آورد، گفت: شما منتظر باشید تا بروم اطاق را برای پذیرایی شما حاضر کنم. پس وارد خانه شد از زنش پرسید در خانه چیزی داریم که مهمانان را پذیرایی کنیم؟ گفت: نه.

گفت: پس برو عذر مهمانان را بنحوی بخواه. زن در را باز کرده به مهمانها گفت: استاد در منزل نیست. مهمانها گفتند: این چه حرفی است که می زنی؟ استاد در حضور ما وارد خانه شد. استاد از پنجره فریاد زد مگر نمی دانید این خانه دو در دارد لابد از در دیگر بیرون رفته است.

***

مرد واقعی

 

دختری جوان و زیبا را به عقد پیرمردی از اهل علم که به درجه عالی علمی رسیده بود درآوردند. با این که خانه عالم محل رفت و آمد مریدان بود اما دختر از این وصلت خشنود نبود و برخلاف دخترهای دیگر که حسرت او را می خوردند از کار خود پشیمان شده بود زیرا آن عالم همواره به درس و بحث و پاسخ گویی به مسایل و حل مشکلات مردم مشغول بود و به ندرت اتفاق می افتاد شبی را با همسر جوان خود به صبح رسانده و به وظیفه همسری عمل نماید. چند سالی به این منوال گذشت تا بالاخره شوهر پیرش عمرش به سر آمد و از دنیا رفت.

دختر پس از نگه داشتن عده وفات که 4 ماه و ده روز است، به عقد جوانی بدقواره و زشت اما پرتوان و پرکار درآمد. شوهر جدید هر روز و شب به وقت مراجعت به منزل به وظیفه خود عمل می کرد و دل همسر جوانش را به دست می آورد.

پس از گذشت چند ماهی از ازدواج جدید دخترهای هم سن و سال از او پرسیدند: این چه طور است؟ او بلافاصله گفت: این را می گویند مرد!!

***

به مدرسه رفتن طفل سه روزه

 

شخصی با زنی ازدواج کرد. روز پنجم بعد از عروسی طفلی از زن متولد شد. آن مرد به بازار رفت و دوات و قلم و دفتری خرید. زن گفت: اینها را برای چه خریدی؟ گفت: طفلی که بعد از پنج روز بیاید بعد از سه روز دیگر به مکتب خواهد رفت.

***

فردای عروسی

 

داش محمود، گردن کلفت محله بود – قدیم ها هر محله یک گردن کلفت داشت که کسبه را اذیت می نمود و باج خواهی می کرد. کسبه از دست داش محمود به ستوه آمده بودند یکی از آنها پیشنهاد می کند: برای این که داش محمود از شرارت بیفتد خوب است برای او عروسی کنیم و به او زن بدهیم؛ همه این پیشنهاد را پسندیدند.

بزرگ کسبه نزد داش محمود رفت و گفت: آیا می خواهی یک دختر خوشگل برایت در نظر بگیریم و عروسی کنی؟ داش محمود پاسخ داد: این آرزوی من است من از خدا می خواهم.

کسبه به داش محمود زن دادند.

فردای عروسی زن به داش محمود گفت: برو کار کن و خرجی بیار! داش محمود نزد کسبه رفت و گفت: عیال می گوید: برو کار کن! خرجی بیار!

گفتند: راست می گوید برو خرجی بیار. گفت: چه کار کنم؟

یکی از کسبه ها گفت: بیا پیش من شاگرد بقال شو من ده ریال مزد می دهم. پس از یکی دو روز داش محمود دید ده ریال کفاف مخارج را نمی دهد.

سیرابی فروش گفت: عصرها بیا سیرابی و شیردان بفروش ده ریال هم من می دهم. داش محمود دید باز کفاف مخارج را نمی دهد.

حمامی گفت: صبح زود بیا اینجا به مشتری ها لنگ بده ده ریال هم من می دهم. باز زندگی داش محمود تأمین نشد.

داروغه گفت: شب ها بیا در کوچه ها پاسبانی کن ده ریال هم من می دهم.

خلاصه آنکه داش محمود از این صبح تا آن صبح همه اش مشغول کار بود. پس از یکی دو ماه کلفتی گردن او شد شبیه نی قلیان!!!

یک روز یکی از رفقا او را دید پرسید: داش محمود چرا به این روز افتاده ای؟

گفت: زن گرفته ام!!!

گفت: طلاقش بده!!!

گفت: وقت ندارم.

***

داماد شش روزه در بیمارستان

 

«جیمی» سه روز بود که با همسرش «لین» پیمان زناشویی بسته بود و هنوز طعم شیرین زندگی مشترک را نچشیده بود که برادر و خواهر زن جوان به خانه آنها آمدند و اعلام کردند دو سه روزی مهمانشان خواهند بود.

جیمی که از این وضعیت خیلی ناراحت شده بود و خانواده همسرش را بی فکر می خواند مستقیم و غیرمستقیم به زنش گفت: که برادر و خواهرش باید هر چه سریع تر بروند چون یک ماه اول ازدواج، موقع مهمانی رفتن به خانه عروس و داماد نیست و زوج جوان باید به ماه عسل بروند.

لین که خجالت می کشید این حرف ها را به برادر و خواهرش بزند از همسرش خواست تا خودش به نوعی موضوع را به آنها تفهیم کند.

جیمی هم قبول کرد و در روز سومی که برادر و خواهر همسرش در منزل آنها بودند، رو به آنها کرد و گفت: شما خودتان وقتی که عروسی کردید به ماه عسل نرفتید؟

برادر و خواهر لین نگاهی به یکدیگر انداختند و با هم جواب دادند: رفتیم چطور؟!

جیمی گفت: می خواستم بگویم که ما هم می خواستیم به ماه عسل برویم که شما تشریف آوردید و مزاحم برنامه های ما شدید!

این جمله جیمی برای برادر و خواهر زنش گران تمام شد و آنها به سوی خواهر شوهرشان حمله ور شدند و داماد شش روزه را به زیر مشت و لگدهای خود گفتند جیمی آنقدر از برادر و خواهر زنش کتک خورد که از سر و صورتش خون جاری شد و به این ترتیب پس از چند دقیقه با کمک خود آنها راهی بیمارستان شد تا دو روز در آنجا بستری باشد و ماه عسل را در بیمارستان سپری کند.


به نقل از: http://www.ezdewaj.ir

/ 0 نظر / 6 بازدید