صراط مستقیم
رسیدن همه مشتاقان علم و معرفت به سعادت واقعی، منتهای آرزوی ماست.
نويسندگان

شهوت رانی عبارت است از:

متابعت کردن آدمی قوه شهویه خود را در هر چیزی که میل به آن می‌کند و آدمی را به آن می‌خواند، از:

شهوت شکم و فرج و حرص مال و جاه و زینت و امثال این‌ها.
و بسیاری از علمای اخلاق تخصیص داده‌اند آن را به متابعت شهوت شکم و فرج و حرص بر اکل و جماع.


ادامه مطلب
[ جمعه ۱۳٩۳/۳/٢ ] [ ٤:٠٢ ‎ب.ظ ] [ محمد یونسی ]

شیخ بهائى (عطّر اللّه مرقده) در کشکول ذکر نموده که:

شخصى از ارباب نعمت و ناز را مرگ در رسید،

در حال احتضار او را به کلمه شهادتین تلقین کردند، او در عوض، این شعر را مى‏ خواند:
 یا ربّ قائلة یوما و قد تعبت       أین الطّریق الى حمّام منجاب
« حاصل مضمون شعر آن‏که: کجا شد آن زن که خسته شده بود از راه رفتن و مى‏ پرسید که کجاست راه حمام منجاب؟»
و سبب خواندن او این شعر را عوض کلمه شهادت آن بود که روزى زن عفیفه خوش ‏صورتى از منزل خود درآمد که برود به حمّام معروف «منجاب»،

پس راه حمّام را پیدا نکرد و از راه رفتن خسته شد، مردى را بر در منزلى دید.
از او پرسید که حمام «منجاب» کجا است؟
او اشاره کرد به منزل خود و گفت: «حمّام این است».
آن زن به خیال حمّام، داخل خانه آن مرد شد.

مرد فورا در را بر روى او بست و عزم کرد که با او زنا کند.

آن زن بیچاره دانست که گرفتار شده و چاره ندارد جز آن‏که به تدبیر، خود را از چنگ او خلاص کند.
لا جرم اظهار کرد کمال رغبت و سرور خود را به این کار و آن‏که من چون بدنم کثیف و بدبوست- که مى‏ خواستم به جهت آن به حمام بروم- خوب است یک مقدار عطر و بوى خوش براى من بگیرى که من خود را براى تو خوشبو کنم و قدرى هم طعام حاضر کنى که با هم طعام بخوریم، و زود بیائى که من مشتاق تو هستم.
آن مرد چون کثرت رغبت آن زن را به خود دید مطمئن شد، او را در خانه گذاشت و بیرون شد براى گرفتن عطر و طعام.
چون آن مرد پا از خانه بیرون گذاشت، زن از خانه بیرون رفت و خود را خلاص کرد.                      
چون مرد برگشت زن را ندید و به‏ جز حسرت چیزى عاید او نشد؛
الحال که آن مرد در حال احتضار است در فکر آن زن افتاده و قصّه آن روز را در شعر عوض کلمه شهادت مى ‏خواند.


اى برادر! تأمل کن در این حکایت ببین اراده یک گناه از این مرد چگونه او را منع کرد از اقرار به شهادت، وقت مردن با آن‏که از او چیزى صادر نشده جز آن‏که آن زن را داخل خانه نمود و قصد زنا کرد بدون آن‏که زنا از او صادر شود، و از این نحو حکایات بسیار است.

منبع:  منازل الآخره، ص:

[ چهارشنبه ۱۳٩۳/٢/۱٧ ] [ ٧:٠۸ ‎ب.ظ ] [ محمد یونسی ]

نقل است که: «فضیل بن عیاض»- که یکى از رجال طریقت است- شاگردى داشت که اعلم شاگردان او محسوب مى‏شده، وقتى ناخوش شد، هنگام احتضار، فضیل به بالین او آمد و نزد سر او نشست و شروع کرد به خواندن یس.
آن شاگرد محتضر گفت: مخوان این سوره را اى استاد!
پس فضیل ساکت شد و به او گفت: بگو «لا اله الّا اللّه».
گفت: نمی گویم آن را به جهت آن‏که (العیاذ باللّه) من بیزارم از آن!
پس به این حال مرد.

فضیل از مشاهده این حال بسى درهم شد، و به منزل خود رفت و بیرون نیامد؛ پس او را در خواب دید که به سوى جهنّم مى‏کشند.
فضیل از او پرسید که تو اعلم شاگردان من بودى، چه شد که خداوند معرفت را از تو گرفت و به عاقبت بد مردى؟!
گفت: براى سه چیز که در من بود؛ اوّل: نمّامى و سخن‏ چینى کردن، دوم: حسد بردن، سوم: آن‏که من علّتى داشتم و به طبیبى عرضه کرده بودم، او به من گفته بود که در هرسال یک قدح شراب بخور که اگر نخورى، این علّت در تو باقى خواهد ماند، پس من بر حسب قول آن طبیب شراب مى‏ خوردم، به این سه چیز که در من بود، عاقبت من بد شد و به آن حال مردم.

ماخذ: منازل الآخره، ص: 27

[ چهارشنبه ۱۳٩۳/٢/۱٧ ] [ ٧:٠۳ ‎ب.ظ ] [ محمد یونسی ]

در عصر خلافت متوکل ، زنی ظاهر شد و به هر جا می رفت می گفت :

من زینب دختر فاطمه (س) هستم و با این نام ، از مردم پول می گرفت .
او را نزد متوکل آوردند، متوکل به او گفت : تو زن جوانی هستی ، از زمان پیامبر (ص) تا حال بیش از دویست سال می گذرد .
او گفت : پیامبر (ص) دست بر سر من کشید و دعا کرد که خداوند جوانی مرا در هر چهل سال به من باز گرداند، و من خود را آشکار ننموده بودم تا اینکه فقر و تهیدستی باعث شد که خود را آشکار سازم .
متوکل ، بزرگان آل ابوطالب و آل عباس و قریش را طلبید و ماجرای ادعای آن زن را به آنها گفت .
جماعتی از آنها گفتند: زینب دختر فاطمه (س) در فلان سال و فلان ماه از دنیا رفت .
متوکل به زینب ادعائی گفت : در برابر روایت این جماعت چه می گوئی ؟
او گفت : اینها دروغ می گویند، زندگی من پوشیده و پراسرار است ، برای من زندگی و مرگ ، مفهوم ندارد .
متوکل ، به علمای حاضر گفت : آیا شما غیر از روایت ، دلیل قاطعی بر دروغگوئی این زن دارید؟
من از عباس (جدم ، عموی پیامبر) بیزار باشم اگر این زن را بدون دلیل قاطع ، مجازات کنم .
حاضران (که از همه جا دستشان کوتاه شده بود)، به یاد امام هادی علیه السلام افتادند و گفتند:
ابن الرضا(امام هادی) را در اینجا حاضر کن ، شاید او دارای دلیلی باشد که آن دلیل در نزد ما نیست .
 ناچار، متوکل برای امام هادی (ع) پیام فرستاد، امام هادی (ع) حاضر شد، متوکل ادعای آن زن را به عرض حضرت رسانید، حضرت فرمود:
او دروغ می گوید، زیرا زینب (س) در فلان سال و فلان ماه و فلان روز از دنیا رفت
متوکل گفت : این جمع حاضر نیز، چنین روایت کردند، ولی من سوگند یاد کرده ام که بدون دلیل قاطعی که خودش تسلیم آن گردد، او را مجازات نکنم .
امام هادی (ع) فرمود:
این دلیل در نزد تو نیست ، بلکه در نزد من است که هم آن زن را و هم دیگران را وادار به تسلیم می کند.
متوکل گفت : آن دلیل چیست ؟
امام هادی (ع) فرمود:
گوشت فرزندان فاطمه (س) بر درندگان حرام است ، او را وارد این باغ وحش کن ، اگر او دختر فاطمه (س) باشد، آسیبی نمی بیند .
متوکل به زن گفت : تو چه می گوئی .
زن گفت : او (امام هادی) می خواهد مرا بکشد...
بعضی از دشمنان گفتند: چرا امام هادی (ع) به این و آن حواله می کند، اگر راست می گوید: خودش وارد باغ وحش گردد...
متوکل به امام هادی (ع) گفت : چرا تو این کار را نمی کنی ؟
امام فرمود: من حاضرم ، نردبانی بیاورید، نردبان آوردند،
آن حضرت از پله های آن به پائین که باغ وحش بود رفت ، درندگان و شیرها به حضور امام آمدند، دم خود را به عنوان تواضع تکان می دادند و سرشان را به لباس امام می مالیدند، و امام دست بر سر آنها می کشید و سپس اشاره به آنها کرد که به کنار بروند، همه آنها، به کنار رفتند و خاموش ایستادند.
متوکل از امام هادی (ع) معذرت خواهی کرد، و امام از باغ وحش بیرون آمد
آنگاه متوکل به آن زن گفت : اکنون نوبت تو است از این نردبان پائین برو.
فریاد زن بلند شد: شما را به خدا دست از من بردارید، من دروغ گفتم ، من بر اثر تهیدستی ، و پول جمع کردن ، چنین ادعائی را کردم .
متوکل دستور داد او را به جلو درندگان بیفکنند، مادرش واسطه شد و تقاضای بخشش کرد، متوکل او را بخشید.
 و به نقل بعضی او را جلو درندگان انداخت ، و درندگان او را خوردند.

داستانهای شنیدنی از چهارده معصوم(علیهم السلام)/ محمد محمدی اشتهاردی

به نقل از سایت اندیشه قم

[ شنبه ۱۳٩۳/٢/۱۳ ] [ ٤:٤٤ ‎ب.ظ ] [ محمد یونسی ]
نوشته‌اند: روزی جوانی پیش یکی از صالحان که در خارج شهر سکونت داشت، رفت.

و از آن عارف خواهش کرد که چندی در خدمت وی بگذراند تا از اثر تربیت و دانش و برکت انفاس قدسیه او بهره‌مند شود و به مکارم اخلاق آراسته گردد.

آن مرد صالح تقاضای آن جوان را پذیرفت و در مقام تربیت و تهذیب نفس وی برآمد.

روزی در جنگلی با یکدیگر گردش می‌کردند.

عارف به جوان اشاره کرد که نهال نورسته‌ای را از ریشه برآورد.

جوان به اندک قوتی، به آسانی آن را ریشه کن نمود. 
پس از آن که مقداری در جنگل سیر کردند، به درخت کهنه‌ای رسیدند.

مرد صالح به آن جوان اشاره کرد که درخت را از ریشه بیرون آورد.

جوان هر چه تلاش کرد، نتوانست آن را از ریشه برآورد.

در این جا، پیر روشن ضمیر گفت:

ای فرزند! از این داستان باید تجربه بیاموزی و آگاه شوی که تخم هوا و هوس، بغض و کینه، حسد، حرص و نفاق و سایر صفات رذیله، همین که در دل اثر کرد، نهالی است که اگر زود متوجه شوی، به آسانی می‌توانی آن را ریشه کن نمایی.

و اگر بگذاری در دل کهنه شوند، چنان ریشه خود را در آن جا مستحکم خواهند کرد که از کندن آنها عاجز و ناتوان خواهی شد و ریشه‌های آن طوری به هم پنجه خواهند انداخت که هیچ گلی(یعنی صفات جمیله) را نخواهند گذاشت که در دلت بروید و ریشه کند.

جوان وارسته، پند پیر روشن ضمیر را به گوش جان پذیرفت و در راه اصلاح نفس و تعالی روح خویش همت گماشت و یکی از مردان نیک روزگار گردید.

«ریاض الانس» یا «گلهای ارغوان»، ج 1، ص 410.

به نقل از اندیشه قم

[ سه‌شنبه ۱۳٩۳/٢/٩ ] [ ۱:٥٥ ‎ب.ظ ] [ محمد یونسی ]

روزی، شیطان جلوی « حضرت مسیح (ع)» ظاهر شد.

در آن حالت، حضرت عیسی بر قله ی کوهی قرار داشت.

شیطان عرض کرد:« ای روح الله، اگر از این کوه سقوط کنی، آیا خدایِ تو می تواند ترا نگهدارد؟» حضرت عیسی فرمود: بله
گر نگهدار من آن است که من می دانم
                                           شیشه را در کنف سنگ نگه می دارد.
شیطان گفت:« اگر راست می گوئی، خودت را پرت کن تا خدایت ترا نگه دارد.»

حضرت عیسی فهمید که شیطان ملعون با این مغالطه می خواهد او را وسوسه کند، بنابراین فرمود:

« ای ملعون! می گوئی که خدایم را امتحان کنم؟ من یقین دارم که خداوند نگهدار من است. خداوند که دروغگو نیست تا ادّعای دروغ کند. هر چه خداوند می فرماید، عین حقیقت است و ما قابلیّت و صلاحیّت آن را نداریم که در سخنان خداوند تشکیک نمائیم.»

روز دیگر، شیطان به حضرت مسیح گفت:« تو آن خدایی هستی که مُرده را زنده می کنی. تو آن خدایی که از امور پنهانی خبر می دهی و …»

حضرت مسیح، حرف شیطان را قطع کرد و فرمود:« ملعون چه می گویی من آن بنده ای هستم که خداوند به دعای او، مرده را زنده می کند.من آن بنده ای هستم که خداوند آگاهی از غیب را به او ارزانی داشته است و …»

وقتی شیطان از وسوسه ی خود نتیجه ای نگرفت، نعره ای کشید و از نزد حضرت عیسی گریخت.

به نقل از نرم افزار هدایت در حکایت

[ دوشنبه ۱۳٩۳/۱/٢٥ ] [ ٥:٥٦ ‎ب.ظ ] [ محمد یونسی ]

هر نوع بیماری نیاز به درمان دارد و به حسب اهمیت و درجه شدت و ضعف آن، باید نوع درمان و کم وکیف آن نیز مشخص شود.

بنابر این اگر گفته شود «خود ارضایی» امری است که پس از مدتی خود به خود، درمان می گردد و یا پس از ازدواج مشکل حل خواهد شد، تصور کاملاً باطلی است، زیرا علم و تجربه خلاف آن را ثابت کرده است.
نخستین گام برای درمان این عادت شوم،


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ۱۳٩۳/۱/٢۱ ] [ ٦:۱۱ ‎ب.ظ ] [ محمد یونسی ]

مسئله ارتباط دختر و پسر (صحبت کردن، دوستی های خیابانی، رابطه تلفنی و اینترنتی و....) از زوایای مختلفی قابل ارزیابی است که در آغاز این بحث، به دو نکته ی مهم آن اشاره می کنیم:
نکته ی اول:
ایام جوانی دوره ی شور احساسات، شوق جنسی و نشاط جسمی است. با بیدار شدن قوای مختلف جسمی، توجه به مسائل عاطفی و جذابیت های ظاهری جنس مخالف زیادتر می شود. این بلوغ طبیعی، در پیدایش دوستی ها و روابط دختر و پسر تأثیر به سزایی دارد.
نکته دوم:
همه ما معتقدیم که انسان موفق کسی است که اهداف مشخص در زندگی داشته باشد و برای رسیدن به آن برنامه ریزی نماید و راه مناسب را انتخاب کند. یک جوان نیز، باید سعی کند راهی را انتخاب نماید که او را به یک زندگی ایده آل و سرشار از آرامش، کمال و شادی برساند.
انسان دارای نیازمندی های روحی و جسمی بسیاری است و برای رسیدن به تکامل و آرامش باید به هر دو بعد مادی و معنوی خود بپردازد؛ از طرفی دین اسلام دارای مجموعه قوانین کامل و جامعی است که به همه ی نیازمندی های انسان توجه نموده و در تعالیم خود، مصالح عمومی و سعادت دنیا و آخرت را مدّ نظر قرار داده است.
بر این اساس، اسلام برای پاس داری از حریم پاک و جلوگیری از انحرافات، رعایت ضوابطی را در روابط دختر و پسر ضروری دانسته و آزادی مطلق و بدون حساب و دوستی ها و عشق بازی های مصطلح امروزی را ناپسند و مردود شمرده است.

اسلام صحبت کردن زن و مرد را در مواردی


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ۱۳٩۳/۱/٢۱ ] [ ٦:٠۸ ‎ب.ظ ] [ محمد یونسی ]

مقدمه:
اساس برنامه حیات اسلامی آن است، که ازدواج به صورت دائم صورت پذیرد، و این چنین نهادی است که موجب آرامش، آسایش و تعادل روحی و روانی می شود؛ چرا که ازدواج تنها برای لذّت جسمی و جنسی نیست، بلکه نوعی امنیت روحی و روانی را با خود به ارمغان می آورد. هر مرد و زنی در درون خود نه تنها خلاء جسمی، بلکه خلاء روحی نیز دارد، که جز با طرف دیگر پرنمی شود، و لذا است که خداوند متعال آن را مایه آرامش زوجین معرفی می نماید:
«و از آیات و نشانه های حکیمانه خداوند این است، که برای شما از جنس خودتان همسرانی قرار داد، تا در کنار آنان آرامش یابید.»[1]
ازدواج موقت نیز یکی از سنت های گرانبهای پیامبر اکرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ است که در زمان ایشان حلال شده است. دین فطری و انسان ساز اسلام به علت های مختلفی چون فراهم نبودن زمینه و شرایط ازدواج دائم یا دوری از همسر به خاطر جنگ یا مسافرت، که فرد احساس شدید نیاز به ارضاء میل جنسی خود پیدا می کرد، و می ترسید که به گناه بیافتد، ازدواج موقت را به امر الهی حلال نموده است؛ تا اولاً با گناه و فحشا مقابله بشود و ثانیاً از این راه فرد به یک لذّت مطبوع و مشروع برسد.
ازدواج موقت هر چند در زمان بحرانی فشار شدید غریزه جنسی و ترس از آلوده شدن به گناه توصیه می شود تا در اثر آن دچار گناه و منکرات و یا بیماری های روانی همچون اضطراب، بی ثباتی روحی و روانی نشود، اما آن به هیچ وجه فایده های روحی و روانی و مستمر ازدواج دائم را ندارد.

علل بی رونقی ازدواج موقت:
متأسفانه شرایط فرهنگی و رسومات رایج در بین مردم، و ایجاد دید منفی نسبت به آن به علل مختلف همچون:
1. شایع شدن تحریم آن، به علت آن که اهل سنت آن را حرام می دانند 


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ۱۳٩۳/۱/٢۱ ] [ ٦:٠٦ ‎ب.ظ ] [ محمد یونسی ]

در قرن ششم هجری شخصی به نام ابن سلار که از افسران ارتش مصر بود بمقام وزارت رسید و در کمال قدرت به مردم حکومت می کرد.
او از یک طرف مردی شجاع، فعال و باهوش بود، و از طرف دیگر خودخواه و کینه جو؛ لذا در دوران وزارت خود هم خدمت و هم ظلم فراوان کرد. موقعی ابن سلار یک فرد سپاهی بود به پرداخت غرامتی محکوم شد، برای شکایت نزد ابی الکرم دفتردار خزانه رفت تا او به دادخواهی بپردازد.
ابی الکرم بحق به اظهارات او ترتیب اثر نداد و گفت: سخن تو در گوش من فرو نمی رود. ابن سلار از گفته او خشمگین گردید و کینه اش را به دل گرفت. وقتی وزیر شد و فرصت انتقام بدست آورد او را دستگیر نمود و دستور داد میخ بلندی را در گوش وی فرو کردند. تا از گوش دیگرش بیرون آید.
در آغاز کوبیدن میخ هر بار که ابی الکرم فریاد می زد، ابن سلار می گفت: اکنون سخن من در گوش تو فرو رفت! سپس به دستور او پیکر بی جانش را با همان میخی که در سر داشت بدار آویختند.

یکصد موضوع 500 داستان / سید علی اکبر صداقت

به نقل از پایگاه اندیشه قم

[ جمعه ۱۳٩٢/۱٢/٩ ] [ ٧:۳٥ ‎ق.ظ ] [ محمد یونسی ]

وَ قُلْ جَاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْبَطِلُ إِنَّ الْبَطِلَ کانَ زَهُوقاً(81)
بگو که حق آمد و باطل نابود شد که البته باطل رفتنی و نابود شدنی است.
امام باقر فرمود: معنای این آیه این است: هنگامی که امام قائم علیه‏ السلام قیام کند.دولت باطل برچیده می‏ شود.

نور الثقلین، جلد 3، ص 212، روضه کافی، ص 287.
----------------------

[ سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱٢/٦ ] [ ۳:٢٦ ‎ب.ظ ] [ محمد یونسی ]

کم من حرى مومنة و کم من مؤمن متأسف حیران حزین عند فقدان الماء المعین
چه بسیار زنان و مردان مؤمنى که به وقت فقدان ماء معین (مهدى (علیه السلام)) متأسف، تشنه و محزونند.
خرائج، ج 3 ، ص 1168، ح 65؛ بحار الانوار، ج 51 ، ص 152، ح
----------------------
فاذا خرج أشرقت الارض بنوره و وضع میزان العدل بین الناس فلا یظلم أحد أحدا
پس هنگامى که مهدى (علیه السلام) خروج کند زمین به نور او روشن شود و او ترازوى عدالت در میان مردم نهد و کسى بر کسى دیگر ظلم نکند.
کشف الغمة، ج 3، ص 332؛  ینابیع المودة، ج 3 ص 387، ح 19
----------------------

[ سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱٢/٦ ] [ ٢:٤٢ ‎ب.ظ ] [ محمد یونسی ]

یا بنى إذا فقد الخامس من ولد السابع من الائمه فالله الله فى أدیانکم، فانه لابد لصاحب هذا الامر من غیبة یغیبها حتى یرجع عن هذاالامر من کان یقول به، یا بنى إنما هى محنة من الله امتحن بها خلقه...
فرزندم! چون پنجمین امام از فرزندان هفتمین امام ناپدید شود، از خداى درباره دینتان بترسید، زیرا که صاحب این امر را گریزى از غیبت نیست، غیبتى که روى گردان شود از این آئین، بسیارى از کسانى که به آن معتقد باشند، فرزندم! آن غیبت آزمونى الهى است که خداى، مردمان را به آن بیازماید.
غیبت طوسی ص 166؛ اعلام الورى ج 2 ، ص 239، کافی ، ج 1 ، ص 336
----------------------
القائم الذى یطهر الارض من اعداء الله عزوجل و یملأها عدلا کما ملئت جورا و ظلماً، هو الخامس من ولدى، له غیبة یطول امدها خوفاً على نفسه.
قائمى که عرصه زمین را از لوث دشمنان خداى عزوجل پاکیزه گرداند و آن را از عدل پر کند چنانکه از جور و ظلم پر شده است، همان پنجمین از فرزندان من باشد او را از بیم جان خود غیبتى باشد که مدتش طولانى است.
کشف الغمة ج 3 ص 330؛ بحارالانوار ج 51 ص 151 ح 6
----------------------

[ سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱٢/٦ ] [ ٢:۳٩ ‎ب.ظ ] [ محمد یونسی ]

لا تخلو الارض من قائم بحجة (اما) ظاهر مشهور، أو  خاف مغمور، لئلا تبطل حجج الله و بیناته
زمین از برپا دارنده حجت تهى نباشد، چه او آشکار باشد و مشهور و چه مخفى و پنهان، و این از آن روست که حجتها و بینات الهى باطل نشود.
ینابیع المودة، ج 1 ، ص 89، ح 34 ،  اکمال الدین، ص 291 ، ح 2، نهج البلاغه ، ج 4 ، ص 37  خطبه 147
----------------------
إن القائم منا إذا قام لم یکن لا حد فى عنقه بیعة، فلذلک تخفى ولادته و یغیب شخصه
قائم از ما چون قیام کند، بیعت هیچ کس را در گردن ندارد، و به همین علت است که در نهان متولد مى شود و از دیده ها پنهان مى گردد.
اکمال الدین ص 303 ، ح 14 ، بحار الانوار، ج 51 ، ص 109 ، ح 1 ، اعلام الورى ، ج 2 ص 229
----------------------

[ سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱٢/٦ ] [ ۱:٥٩ ‎ب.ظ ] [ محمد یونسی ]

المهدی منا اهل البیت…
مهدی از ما اهل بیت است.
مسند احمد، ج 1 ص 84 ، سنن ابن ماجه ، ج 2 ص 1367 ح 4085 ، مستدرک حاکم، ج 4 ، ص 557
----------------------
المهدى من ولد فاطمه
مهدی از فرزندان فاطمه است
سنن ابی داود ج 2 ، ص 310 ، ح 4284 ، سنن ابن ماجه ج 2 ص  1368،  ح 4086
----------------------
إن على بن ابیطالب (علیه السلام) امام امتى و خلیفتى علیها من بعدى و من ولده القائم المنتظر الذى یملاء الله به الارض عدلا و قسطاً کما ملئت  ظلماً و جورًا
علی بن ابیطالب (علیه السلام) پس از من پیشوای امت من و جانشین من بر آنان است و از جمله فرزندان اوست آن قائم منتظر که خدای به واسطه او زمین را از عدل و داد پر می کند، که از ظلم و جور لبریز شده باشد.
اکمال الدین ، ص 227 و 228 ، ح 7، اعلام الورى ج 2  ، ص 227
----------------------
و من انکر القائم من ولدى، فقد انکرنى
هر که قائم از فرزندانم را انکار کند، مرا انکار کرده است.
اکمال الدین ص 412، ح 8 ، بحار الانوار ج 51 ص 51، ص 73 ، ح 20
----------------------
القائم من ولدى، اسمه اسمى، و کنیته کنیتى، و شمائله شمائلى و سنته سنتى، یقیم الناس على ملتى و شریعتى، و یدعوهم الى کتاب ربى عز وجل، من اطاعه فقد اطاعنى، و من عصاه فقد عصانى، و من انکره فى غیبته فقد انکرنى...
قائم از فرزندان من است، نامش نام من و کنیه اش کنیه من و شمائلش شمائل من و سنتش سنت من باشد، مردم را بر دین و روش من استوار می دارد و آنان را به کتاب پروردگار عزوجل من فرا خواند، هر که او را اطاعت کند، مرا اطاعت کرده و هر که از او سرپیچی کند، از من سرپیچی کرده و هر کس او را در زمان غیبتش انکار کند، مرا انکار کرده است.
اعلام الورى ، ج 2 ، ص 227، بحار الانوار ، ج 51 ، ص 73 ، ح 19
----------------------
لا تقوم الساعة حتى یقوم قائم الحق منّا وذلک حین یأذن الله عزوجل ـ له فمن تتبعه نجى ومن تخلف عنه هلک …
رستاخیز برپا نخواهد شد، مگر این که قائم به حق ـ که از خاندان ماست ـ قیام کند و او آن گاه قیام می کند خدای بزرگ اجازه قیامش دهد و ]در آن هنگام[ کسی که از او اطاعت کند، نجات می یابد و آن کسی که از فرمانش سرپیچی کند، نابود می شود.
دلائل الامامة، ص 452، ح 428; بحارالانوار، 51، ص 65، ح 2.
----------------------
طوبى للصابرین فى غیبته، طوبى للمقیمین على محبته
خوشا به حال صبر کنندگان در ایام غیبتش، خوشا به حال پایداران بر دوستی و محبتش.
کفایت الاثر، ص 60; بحارالانوار، ج 52، ص 143، ح 60.
----------------------

[ دوشنبه ۱۳٩٢/۱٢/٥ ] [ ٢:٢۸ ‎ب.ظ ] [ محمد یونسی ]

سوره‏ توبه، آیه 33- سوره‏ صف، آیه 9
هُوَ الَّذِی أَرْسلَ رَسولَهُ بِالْهُدَی وَ دِینِ الْحَقِّ لِیُظهِرَهُ عَلی الدِّینِ کلِّهِ وَ لَوْ کرِهَ الْمُشرِکُونَ(33)
او کسی است که رسولش را با هدایت و آیین حق فرستاد. تا او را بر همه آیین‏ ها غالب گرداند. هر چند مشرکان کراهت داشته باشند.
امام باقر علیه ‏السلام می ‏فرماید: وعده‏ ای که در این آیه است به هنگام ظهور مهدی از آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم صورت می‏ پذیرد.

در آن روز هیچ کس در روی زمین باقی نخواهد بود مگر اینکه اقرار به حقانیت محمد صلی الله علیه و آله و سلم می‏ کند.

تفسیر مجمع البیان، مرحوم طبرسی، جلد 5، ص 25.
----------------------

[ دوشنبه ۱۳٩٢/۱٢/٥ ] [ ۱:٥٤ ‎ب.ظ ] [ محمد یونسی ]

روایت است که سیاهی را نزد شاه مردان حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام آوردند که دزدی کرده بود حضرت به او فرمود: ای اسود! تو دزدی ؟ گفت : آری یا امیرالمؤمنین.

حضرت فرمود: آیا قیمت آنچه دزدیدی به یک دانگ و نیم زر می رسد؟

گفت : بله یا امیرالمؤمنین ! حضرت فرمود: یک بار دیگر از تو بپرسم ، اگر اعتراف آوردی دست ترا ببرم .

گفت : چنان کن یا امیرالمؤمنین ! حضرت بار دیگر از وی بپرسید و او اعتراف آورد.

امیرالمؤمنین علیه السلام دست راستش را ببرید. آن سیاه، دست بریده را در دست چپ گرفت و بیرون رفت . خون از دستش می چکید.

ابن کرار به وی رسید، گفت : یا اسود! دست تو را که برید؟

گفت : امیرالمؤمنین ، پیشرو سفیدرویان و سفید دستان و مولای من و مولای جمله مخلوقات و وصی بهترین پیغمبران .

ابن کرار گفت : او دست تو را بریده است و تو مدح و ثنای او می گویی ؟ گفت : چگونه نگویم که دوستی او با گوشت و پوست و خون من آمیخته است . وی دست من را به حق برید، نه به باطل . ابن کرار پیش امیرالمؤمنین علیه السلام آمد و آنچه شنیده بود باز گفت ، امیرالمؤمنین علیه السلام گفت : ما را دوستانی باشند که اگر به ناخن پاره پاره شان کنیم ، جز در دوستی نیفزاید و دشمنانی نیز باشند که اگر عسل در گلویشان کنیم ، جز دشمنی نیفزاید.

امیرالمؤمنین علیه السلام ، فرزندش حسن علیه السلام را فرمود که آن سیاه را باز آورد.

حضرت فرمود : ای اسود! من دست تو را بریدم ، تو مدح و ثنای من کردی! مرد سیاه گفت: من که باشم که ثنای تو کنم .

حضرت دست او بر جای خود نهاد و ردای مبارک خود بر وی افکند و دعایی بر آنجا خواند، در همان حال دست وی درست شد، چنانکه گویی هرگز نبریده اند.

داستان عارفان/کاظم مقدم

به نقل از پایگاه اندیشه قم

[ سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱۱/٢٩ ] [ ۸:٠٢ ‎ب.ظ ] [ محمد یونسی ]

ابوبکر بن نوح می گوید: پدرم نقل کرد:
دوستی در نهروان داشتم که یک روز برایم تعریف کرد که من عادت داشتم هر شب آیه الکرسی را می خواندم و بر در دکان و مغازه ام می دمیدم و با خیال راحت به منزلم می رفتم .

یک شب یادم رفت آیه الکرسی را به مغازه بخوانم ، و به خانه رفتم . وقت خواب یادم آمد، از همان جا خواندم و به طرف مغازه ام دمیدم .

فردا صبح که به مغازه آمدم و در باز کردم ، دیدم دزدی در مغازه آمده و هر چه در آنجا بوده جمع کرده ، بعد متوجّه مردی شدم که در آنجا نشسته .

گفتم : تو که هستی و در اینجا چه کار داری ؟ گفت : داد نزن من چیزی از تو نبرده ام ، نگاه کن تمام متاع تو موجود است ، من اینها را بستم و همینکه خواستم بردارم وببرم در مغازه را پیدا نمی کردم ، تا اثاثها را زمین می گذاشتم در را نشان می کردم باز تا می خواستم ببرم دیوار می شد.

خلاصه شب را تا صبح به این بلا بسر بردم تا اینکه تو در را باز کردی ، حالا اگر می توانی مرا عفو کن ، زیرا من توبه کردم و چیزی هم از تو نبرده ام .

من هم دست از او برداشتم و خدا را شکر کردم .

داستانهایی از اذکار و ختوم و ادعیه مجرب/علی میر خلف زاده

به نقل از پایگاه اندیشه قم

[ سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱۱/٢٩ ] [ ٧:٥٥ ‎ب.ظ ] [ محمد یونسی ]

منصور دوانیقی دومین خلیفه عباسی ، از جنایتکاران بزرگ تاریخ است ، وی نسبت به امام صادق (ع) اهانتها و جسارتها کرد، از جمله آن حضرت را به اجبار، مدتی به حیره آورد (این شهر نزدیک کوفه بود).

هارون بن جهم می گوید: در حیره بودیم ، یکی از صاحب منصبان لشکر منصور، جمعی را به خانه خود دعوت کرد، از جمله امام صادق (ع) را نیز به آن مجلس فرا خواند.

وقتی که سفره را پهن کرده و غذا را آوردند، یکی از مهمانان آب خواست ، برای او بجای آب ، قدحی از شراب آوردند، امام صادق (ع) تا متوجه این موضوع شد، بی درنگ برخاست و فرمود: پیامبر خدا (ص) فرموده : ملعون است کسی که کنار سفره ای که در آن شراب هست بنشیند در آنجا ننشست و رفت.

داستان دوستان/محمد محمدی اشتهاردی

به نقل از پایگاه اندیشه قم

[ سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱۱/٢٩ ] [ ٧:٥۳ ‎ب.ظ ] [ محمد یونسی ]

فضیل عیاض در ابتدای جوانی یکی از راهزنان و سارقان و غارتگران و دزدان و بدکاران و هرزه‎گران و عیاشان مشهور زمان خود بود که هر کس اسم او را می‎شنید، لرزه به اندامش می‎افتاد که در آن زمان حتّی سلطان و خلیفه‌ وقت هارون الرشید هم از دست او ناراحت بود و ترس داشت.
روزی از روزها سوار بر اسب آمد کنار نهری ایستاد تا اسبش آب بخورد که ناگهان چشمش به دختر بسیار زیبائی افتاد که مشک خود را به دوش گرفته و می‎خواست کنار نهر بیاید و آب بردارد.
عشق و محبّت آن دختر به قلبش رخنه کرد و چشم از آن دختر برنداشت تا وقتی که دختر مشک را پُر از آب کرد و راه خود را گرفت و رفت، به نوکران و بادمجان دورقاب چین‎هایش دستور داردتا او را تعقیب کرده و بعد به پدر و مادر دختر خبر دهند که دختر را شب آماده کرده و خانه را خلوت نموده زیرا فضیل، راغب آن زیبارو شده، نوکران فضیل پس از تعقیب آن دختر، به در خانه‌ ایشان رسیدند و در خانه را زدند و گفته‎های فضیل را به آنها ابلاغ نمودند.
تا این خبر به گوش پدر و مادر دختر رسید بسیار ناراحت و متوحّش و لرزان گردیدند و چون چاره‎ای نداشتند یک عده از پیران و ریش سفیدان شهر را دعوت کردند و با آنها مشورت نمودند که چه کنیم؟
آنها گفتند: بیا و دخترت را فدای یک شهر کن، زیرا اگر فضیل به مقصود خود نرسد، همه این شهر را به غارت برده و همه چیز را به آتش می‎کشد، پدر و مادر از روی ناچاری دختر را مهیا کرده و خانه را خلوت نمودند.
شب هنگام، فضیل وارد شهر شد و قلّاب و کمند انداخت، از بالای دیوار پشت بام به روی بامهای دیگر رفت و تا به خانه‌ دختر رسید همین که خواست وارد منزل معشوقه خود گردد، یک وقت صدائی شنید، خوب که گوش داد، شنید صدای قرآن می‎آید و یکی قرآن می‎خواند، توجّه خود را به این آیه جلب کرد. «أَ لَمْ یأْنِ لِلَّذِینَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ اللَّهِ».
آیا وقت آن نرسیده که قلوب مؤمنین به ذکر خدا خاضع و خاشع گردد. (دیگر دست از گناه بردارند و به یاد خدا باشند) این آیه چنان در او اثر کرد که زندگیش را بیکباره دگرگون ساخت و از نیمه راه برگشت و از دیوار فرود آمد و با کمال اخلاص و صفای دل گفت: پروردگارا، آری نزدیک شده، هنگام خضوع و خشوع و از همانجا جرقه نور خدا دل او را روشن کرد و با خدا رابطه برقرار نمود. انشاء‌ الله که جرقه‎های نور الهی دلهای ما را نیز روشن و منّور کند.

به نقل از پایگاه اندیشه قم

[ شنبه ۱۳٩٢/۱۱/٢٦ ] [ ۳:٥٩ ‎ب.ظ ] [ محمد یونسی ]

ما خودمان حاضر نیستیم خودمان را اصلاح بکنیم. اگر خودمان را اصلاح بکنیم، به تدریج همه بشر، اصلاح می شوند.
ما می خواهیم اگر دلمان خواست دروغ بگوییم، اما کسی به ما حق ندارد دروغ بگوید؛ ما ایذاء بکنیم دوستان خودمان را، خوبان را، اما بدها حق ندارند به ما ایذاء بکنند.

به نقل از نرم افزار چند رسانه ای عارف آسمانی

[ جمعه ۱۳٩٢/۱۱/٢٥ ] [ ۸:٥٢ ‎ب.ظ ] [ محمد یونسی ]

می گویند: زنى دیوانه شد و او را به دارالمجانین(دیوانه خانه) بردند. براى معالجه‏ اش هر کار کردند فایده ‏اى نبخشید.

این زن هر روز صبح، دیوانه‏ ها را دور خودش جمع مى‏ کرد و مى‏ گفت:

«من یک شوهر زیبا دارم. یک پسر و یک دختر خوشگل دارم. ماشین سوارى قشنگى داریم. عصر به عصر که شوهرم از سر کار مى‏ آید، پشت فرمان ماشین مى ‏نشیند و من و بچه‏ ها هم عقب ماشین مى‏ نشینیم. از قصرمان که در شمیران است مى‏ رویم به ویلایى که داریم و در آنجا تفریح مى ‏کنیم...».
بعد از تحقیقات درباره کودکى این زن، معلوم شد که وى در زمان درس‏ خواندن آمال و آرزوهاى عجیبى داشته است.

مثلاً آرزو داشته‏ است‏ که شوهر آینده ‏اش یک ادارى عالى رتبه و خوش قیافه باشد، بچه‏ هاى آنها، قصر و ویلایشان، ماشین و ... چنین و چنان باشد.

سال‏ها با این آرزوها زندگى مى کند تا این که از قضا به همسرى مردى عادى، فاقد زیبایى و ثروت در مى‏ آید.

زندگى مشترکشان را در خانه‏ اى کوچک و اجاره‏ اى آغاز مى‏ کنند و صاحب فرزند نیز نمى ‏شوند.

عملى‏ نشدن آرزوها، چنان روان زن بیچاره را آزار مى‏ دهد تا سرانجام دیوانه‏ اش مى ‏کند.
حسین مظاهرى، تربیت فرزند در اسلام، ص 144 .

به نقل از کتاب صد حکایت تربیتی مولف:مرتضی بذر افشان

[ شنبه ۱۳٩٢/۱۱/۱٩ ] [ ۸:٠٦ ‎ب.ظ ] [ محمد یونسی ]

اواخر آن شب زمستانى، مسافران در ایستگاه اتوبوس به انتظار ماشین ایستاده بودند. مردى تنومند با چهره‏اى غیر عادى، به همراه طفل شش ساله‏اش در کنار دیگر مسافران منتظر آمدن اتوبوس بود. حالت سرگیجه و تهوع، آن طفل بى‏ چاره را راحت نمی گذاشت. تااین‏که حال آن طفل معصوم بدتر شد و در کنار خیابان استفراغ کرد. همه فکر مى‏ کردند غذایى آلوده کودک را مسموم کرده است.
کنجکاوى، یکى از مسافران را واداشت از پدر طفل بپرسد فرزندش چه مرضى دارد.
آن مرد پس از کمى سکوت با صداى درشتى گفت: فرزندم مریض نیست. امشب او را به مجلس عیش و نوش یکى از دوستانم بردم و على‏ رغم میل کودک، به او شراب خوراندم!

گفتار فلسفی(کودک) ج2،ص52-

به نقل از کتاب صد حکایت تربیتی مولف:مرتضی بذر افشان

[ شنبه ۱۳٩٢/۱۱/۱٩ ] [ ٧:٥٥ ‎ب.ظ ] [ محمد یونسی ]

عاشقان، عابدان، عارفان، عاقلان؛ عیدتان مبارکباد.

امام علی(ع):

عید از آن کسى است که روزه اش پذیرفته شده و نمازش را پاداش ‍ داده اند. هر روزى ، که در آن روز، خدا را معصیت نکنى ، تو را روز عید است .

نهج البلاغه حکمت:420

ترجمه عبدالحمید آیتی

[ جمعه ۱۳٩٢/۱۱/۱۸ ] [ ٥:٢٠ ‎ب.ظ ] [ محمد یونسی ]

 امام علی (ع) به مردى که در حضور او استغفر الله گفته بود، فرمود:

مادرت در عزایت بگرید، آیا مى دانى استغفار چیست استغفار درجه بلند مرتبگان است و آن را شش شرط است ، نخست پشیمانى برگذشته . دوم ، عزم بر ترک بازگشت به طور همیشه . سوم ، اینکه حقوق مردم را ادا کنى تا با خداى عارى از هر گناهى دیدار نمایى . چهارم ، هر واجبى را که بر عهده تو بوده و انجامش نداده اى ، به جاى آورى . پنجم ، آنکه گوشتى را که در گناه بر پیکرت روییده ، در غمها و اندوهان آب کنى تا پوستت به استخوانت بچسبد و میان پوست و استخوان گوشت تازه بروید. ششم ، جسم خود را رنج طاعت بچشانى ، همچنان ، که بر او حلاوت معصیت چشانده بودى . در این هنگام بگوى استغفر الله .

حکمت 409

ترجمه عبدالحمید آیتی

[ جمعه ۱۳٩٢/۱۱/۱۸ ] [ ٤:٥٦ ‎ب.ظ ] [ محمد یونسی ]

پرخوری و شکم پرستی
شکم ‏پرستى طرف، افراط قوه شهویه می باشد و آن عبارت است از: متابعت کردن آدمى قوه شهویه خود را در هر چیزى که میل به آن مى‏ کند و آدمى را به آن مى‏ خواند، از: شهوت شکم و فرج و حرص مال و جاه و زینت و امثال این‏ها.
بسیارى از علماى اخلاق تخصیص داده‏ اند آن را به متابعت شهوت شکم و فرج و حرص بر اکل(خوردن) و جماع(نزدیکی).


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱۱/۸ ] [ ۳:٢٢ ‎ب.ظ ] [ محمد یونسی ]

کینه و دشمنى
کینه و دشمنی بر دو قسم است: زیرا هر که عداوت کسى را در دل دارد یا آن را در دل پنهان می ‏کند و انتظار زمان فرصت را مى‏ کشد، یا آشکار در صدد ایذا و اذیت آن شخصى است که او را دشمن دارد، و اظهار عداوت او را مى‏ کند.قسم اول را «حقد و کینه» گویند، که عبارت است از: پنهان کردن عداوت شخصى در دل.
و قسم دوم را «عداوت» نامند، و این ثمره قسم اول است، زیرا که: چون کینه قوّت گرفت و عداوت شدید گردید، خزانه دل از محافظت آن عاجز، و پرده از روى کار بر مى‏دارد. و قسم اول از ثمرات غضب است، زیرا که: چون آدمى بر دیگرى خشم گیرد و به جهت عجز از انتقام یا مصلحتى دیگر آن وقت اظهار غضب نکند و خشم خود را فرو برد و در دل خود پنهان سازد کینه حاصل می شود. و هر یک از این دو قسم از صفات مهلکه و اخلاق رذیله است.


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱۱/۸ ] [ ۳:۱٢ ‎ب.ظ ] [ محمد یونسی ]

بی غیرتی
«غیرت» به معنای رَشک و حسد مردانه و سرشار از صفات آن است و در تداول فارسی زبانان به معنای حمیّت و محافظت عصمت و آبرو و ناموس ونگهداری عزّت و شرف آمده است.[1]
علمای اخلاق نیز غیرت را چنین تعریف کرده اند، غیرت و حمیّت، یعنی تلاش در نگهداری آنچه که حفظش ضروری است، این صفت در قالب مطلوبش از شجاعت، بزرگ منشی و قوت نفس انسان سرچشمه می گیرد و یکی از ملکه های نفسانی انسان و سبب مردانگی است و مردِ بی غیرت از زمره مردان خارج است.[2]
اگر غیرت بری با درد باشی وگر بی غیرتی نامرد باشی[3]


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱۱/۸ ] [ ۳:٠٥ ‎ب.ظ ] [ محمد یونسی ]

تواضع
تواضع آن است که انسان، خود را از کسانی که در جاه و مقام از او پایین ترند، برتر نداند و نیز به معنای شکسته نفسی و افتادگی آمده است که آدمی خود را از دیگران بالاتر نبیند.[1]
ریشه تواضع «وضع» است به معنای خویش را کوچک نشان دادن، در مقابل «تکبر» که خود را بزرگ دانستن است.[2]


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱۱/۸ ] [ ۳:٠۱ ‎ب.ظ ] [ محمد یونسی ]

خدای متعال انسان را آفرید و به او شرافت و کرامت بخشید و برای ادامه حیاتش نعمت‌های فراوانی را در دل طبیعت به ودیعه نهاد و از این مواهب طبیعی به عنوان خیر، فضل، رحمت و رزق یاد نمود و مؤمنان را به بهره‌وری و مصرف درست آن‌ها تشویق کرد. امّا از نظرگاه قرآن این بهره‌وری شرایطی دارد که دو شرط ذیل از مهمترین آنهاست:

1ـ حلال بودن و پاکیزگی

مال حلال، مالی است که از راه مشروع به دست آمده؛ مثل آن‌که کالایی را بخرند، یا صیدی را شکار کنند، و مال پاکیزه، مالی است که از هر گونه آلودگی ظاهری و باطنی به دور باشد. خدای متعال در این‌باره می‌فرماید:«فَکُلوا ممّا رَزَقَکُمُ الله حلالاً طیّباً واشکروا نِعمة الله»؛ «پس از آنچه خدای متعال روزی شما کرده در صورت حلال و پاکیزه بودن، بخورید و شکر نعمت او را به جای آورید.» ه


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱۱/۸ ] [ ٢:٥۸ ‎ب.ظ ] [ محمد یونسی ]

جهل بسیط: عبارت است از خالى بودن ‏نفس از علم، و اتصاف آن به جهل، بدون این که هم چنین داند که مى ‏داند، یعنى بر او مشتبه نشده باشد، و اعتقاد دانستن را نداشته باشد.و در ابتداى امر، این صفت ذموم‏ نیست ‏بلکه ممدوح است، زیرا که آدمى تا به جهل خود بر نخورد و نداند که نمى داند در صدد تحصیل علم بر نمى ‏آید.

بلى باقى بودن بر این مقام و ماندن بر جهل و ثبات برآن، از رذائل عظیمه است، که دفع آن لازم و بقاى آن از جمله مهلکات است.

 

و کسى‏ که متصف به این صفت باشد باید سعى در ازاله آن کند، و تامل کند در قبح جهل وحکم عقل به این که جاهل، فى الحقیقه انسان نیست، و اگر آن را انسان گویند به جهت‏ مشابهت صورت است که با انسان دارد، زیرا که: انسان در سایر چیزها که بجز علم ودانش است، از جسمیت و غضب و شهوت و بصر و سمع و صوت و غیر اینها، با سایرحیوانات شریک است، و فضیلت انسان بر سایرین، به علم و معرفت است.

 


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱۱/۸ ] [ ٢:٥٤ ‎ب.ظ ] [ محمد یونسی ]

مردى بر روى قبرى خیمه اى زد و نمى دانست در جائى که خیمه زده قبر است . پس شروع به قرآن خواندن نمود و سوره تبارک الّذى بیده الملک را شروع به تلاوت فرمود.
ناگهان صداى عجیبى شنید که ندا در داد این سوره مُنجیه یعنى نجات دهنده است . پس این جریان را به آقا رسول اکرم (ص) رساند. حضرت فرمود: در آنجائى که نشسته بودى قبر بود، وقتى این سوره را خواندى چون روى قبر او بود او را از عذاب رهانیدند.
و این سوره نجات دهنده است از عذاب قبر، یکى از چیزهائى که باعث نجات انسان است ، قرآن خواندن بر سر قبر على الخصوص سوره تبارک الّذى بِیَدِه الملک که میّت در حال عذاب را نجات مى دهد. و این دعا هم از حضرت رسول (ص) وارد گردیده که هر کس آن را بخواند حق تعالى عذاب قبر را از او بر مى دارد تا روزى که صور دمیده شود.
اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُکَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَّمدٍ اَنْ لاتُعَذِّبَ هذَا اْلمَیِتَ

نام کتاب : زبده القصص
مؤ لف : على میرخلف زاده

[ سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱۱/۸ ] [ ٢:٠٠ ‎ب.ظ ] [ محمد یونسی ]

مردى به امام حسن علیه السلام گفت : من از شیعیان شما هستم .
امام علیه السلام فرمود: اى بنده خدا اگر مطیع امر و نهى ما هستى راست مى گوئى و اگر این گونه نیستى با ادعاى مقام بلند تشیع که از آن بهره مند نیستى برگناهان خود نیفزا و نگو من از شیعیان شما هستم .

بلکه بگو من از دوستداران شما و دشمن دشمنان شما هستم و تو در نیکى و بسوى نیکى هستى .

نام کتاب :قصه هاى تربیتى چهارده معصوم    مؤ لف :محمد رضا اکبرى

[ دوشنبه ۱۳٩٢/۱۱/٧ ] [ ٩:٠۸ ‎ب.ظ ] [ محمد یونسی ]

شخصى به امیر المؤ منین علیه السلام گفت : فلانى بسیار گناه مى کند اما در عین حال از شیعیان شماست .
امیر المؤ منین علیه السلام فرمود: یک یا دو دروغ در نامه اعمال تو نوشته شد.

اگر بسیار گناه مى کند و ما را دوست دارد و دشمن دشمنان ماست، یک دورغ گفتى زیرا او دوستدار ما است نه شیعه ما. در حالى که تو گفتى او شیعه ماست .

(شیعه که اهل گناه نیست ).

نام کتاب :قصه هاى تربیتى چهارده معصوم    مؤ لف :محمد رضا اکبرى

[ دوشنبه ۱۳٩٢/۱۱/٧ ] [ ٧:۱۸ ‎ب.ظ ] [ محمد یونسی ]

نقل مى کنند: شخصى از دنیا رفت ، بستگان او، یک نفر قارى قرآن را اجیر کردند، که مدتى ، سر قبر او قرآن بخواند، قارى مشغول قرائت قرآن بر سر قبر او گردید.
تا اینکه بعد از چند روز یکى از وابستگان، آن شخص را در عالم خواب دید و از او احوال پرسى کرد، او در جواب گفت : تقاضا دارم بگوئید این قارى قرآن بر سر قبر من ، دیگر قرآن نخواند، زىرا وقتى که قرآن مى خواند، به هر آیه اى (مثلاً آیه خمس ، زکات ، حج ، امر به معروف و نهى از منکر و...) مى رسد که من به دستور آن آیه عمل نکرده ام ، مرا عذاب مى نمایند!!
نگارنده گوید: در احادیث آمده که امامان فرمودند:
رب تالى القرآن و القرآن یلعنه ((چه بسیار افرادى هستند که تلاوت قرآن مى کنند، ولى قرآن آنها را لعنت مى کند)).


نام کتاب : داستان دوستان ج 1
تالیف : محمد محمدى اشتهاردى

[ یکشنبه ۱۳٩٢/۱۱/٦ ] [ ٤:٥٦ ‎ب.ظ ] [ محمد یونسی ]

عبدالملک بن مروان (پنجمین خلیفه اموى ) قبل از آنکه بر مسند خلافت بنشیند، همواره در مسجد بود، و با قرآن و دعا سر و کار داشت ، به گونه اى که او را ((حمامة المسجد)) (کبوتر مسجد) مى نامیدند، وقتى که پس از مرگ پدرش ، خلافت به او رسید، در مسجد مشغول قرائت قرآن بود، خبر مقام خلافت را به او دادند، او قرآن را به دست گرفت و به آن خطاب کرد و گفت : سلام علیک هذا فراق بینى و بینک : ((خداحافظ، اکنون زمان جدائى بین من و تو است )).
غرور سلطنت آنچنان او را مسخ و غافل کرد که شراب مى خورد، و یکى از استاندارانش ، ((حجاج )) بود که دهها و صدها هزار نفر مسلمان را کشت ، خودش مى گفت : من قبل از سلطنت از کشتن مورچه اى مضایقه داشتم ولى اکنون حجاج براى من نوشته که صدها نفر را کشته ام ، ولى این خبر در من هیچ اثر نمى کند، و روزى یکى از دانشمندان زمان (بنام زهرى ) به او گفت : شنیده ام شراب مى نوشى گفت : ((آرى ، خون مردم را نیز مى نوشم )).

نام کتاب : داستان دوستان ج 1
تالیف : محمد محمدى اشتهاردى

[ یکشنبه ۱۳٩٢/۱۱/٦ ] [ ٤:۳۳ ‎ب.ظ ] [ محمد یونسی ]

زنى به محضر رسول خدا(ص ) آمد و اقرار به زنا نمود و تقاضاى اجراى حد الهى بر خود را کرد. زن ، پیامبر را مطلع نمود که حامله نیز مى باشد.

حضرت فرمود: وقتى بچه ات به دنیا آمد نزد من بیا. زن رفت و پس از مدتى در حالى که نوزادى در آغوش داشت ، مراجعت نمود و تقاضاى خود را تکرار کرد. پیامبر(ص ) فرمودند به خانه ات برو و چون فرزندت از شیر گرفته شد و توانست غذا بخورد نزد من بیا.
زن پس از مدتى آمد، در حالى که قطعه نانى در دست داشت ، نزد رسول خدا(ص ) آن نان را به بچه داد و او در دهان گذاشت و خورد.

حضرت رسول (ص) بچه را گرفته و به یکى از اصحاب داد و دستور فرمودند: گودالى حفر نموده و زن را تا به سینه در آن داخل کرده و مردم به او سنگ بزنند.
خالد بن ولید سنگى به سر آن زن زد که خون از محل اصابت سنگ به صورت خالد پاشیده شد. خالد به او فحش داد.

پیامبر اکرم(ص) به خالد فرمود: نه ، ساکت باش ، به خدا او توبه کرد و خدا او را آمرزید، آنگاه پیامبر(ص) بر او نماز خواند و او را دفن کرد.

نام کتاب : عاقبت بخیران عالم ج 1
نویسنده : على محمد عبداللهى

[ شنبه ۱۳٩٢/۱۱/٥ ] [ ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ ] [ محمد یونسی ]

وقتى نادرشاه به حکومت رسید، عراق در دست حکومت عثمانى بود.

نادرشاه سپاهى تهیه نمود و به عراق حمله کرد و آن را از چنگ عثمانى ها بیرون آورد. آنگاه تصمیم گرفت براى زیارت على (ع ) به نجف برود.
وقتى مى خواست وارد حرم شود، کورى را دید که در صحن حرم نشسته و گدایى مى کند.

به او گفت : چند سال است در این جا هستى ؟ کور گفت : بیست سال .

نادر گفت : بیست سال است در این جا هستى و هنوز بینایى چشمانت را از امیرالمؤمنین نگرفته اى ؟من به حرم مى روم و بر مى گردم ، اگر هنوز بینایى ات را نگرفته باشى تو را مى کشم.

شاه به حرم رفت و گدا از ترس او، شروع به دعا و ناله و زارى کرد و از على (ع ) درخواست کرد چشمانش را به او باز دهد.
وقتى نادرشاه از حرم بیرون آمد، دید که مرد، بینایى اش را به برکت توسل به على (ع ) به دست آورده است .

نام کتاب : عاقبت بخیران عالم ج 1
نویسنده : على محمد عبداللهى

[ شنبه ۱۳٩٢/۱۱/٥ ] [ ٩:٥۳ ‎ب.ظ ] [ محمد یونسی ]

بهلول وارد قصر هارون شد. مسند مخصوص او را خالى دید بر روى آن نشست.

پاسبانان قصر وقتى بهلول را در محل مخصوص هارون دیدند با شلاق و تازیانه او را از آن مکان بیرون کردند.

هارون از اندرون خارج شد، بهلول را دید در گوشه اى نشسته و گریه مى کند. از خدمتکاران علت گریه او را پرسید.

گفتند چون در مسند شما گستاخانه نشسته بود ما او را آزردیم هارون آنها را توبیخ و ملامت کرد بهلول را نیز تسلى داد.

بهلول گفت من به حال تو گریه مى کنم نه بواسطه خودم .زیرا با همین چند دقیقه که در جایگاه و مسند تو نشستم این طور مرا آزردند بر تو چه خواهد گذشت که سالها بر این مسند ظلم نشسته اى و تکیه بر این دستگاه ستم کرده اى و از عواقب هولناک آن نمى ترسى ؟!


داستانها و پندها جلد دوم گردآورى : مصطفى زمانى وجدانى

[ سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱۱/۱ ] [ ٦:٥۱ ‎ب.ظ ] [ محمد یونسی ]

روزى امیرالمؤ منین علیه السلام داخل مسجد شد به شخصى فرمود: استر مرا بگیر نگهدار تا من برگردم همینکه آن جناب وارد مسجد شد مرد لجام استر را برداشته و رفت .
 على علیه السلام پس از پایان دادن کار خود بیرون آمد دو درهم در دست داشت ، مى خواست به آن مرد بدهد، دید استر ایستاده و لجام بر سر او نیست ، دو درهم را به غلام خود داد تا از بازار لجامى خریدارى کند.
 غلام در بازار همان شخص را دید که لجام را به دو درهم فروخته بود. آنرا خرید و خدمت حضرت آورد.
على (ع ) فرمود: بنده بواسطه عجله و ترک صبر، روزى خود را حرام مى کند و بیشتر از آنچه مقدر شده به او نخواهد رسید.

داستانها و پندها جلد دوم گردآورى : مصطفى زمانى وجدانى به نقل از: زهرالربیع

[ سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱۱/۱ ] [ ٤:٥۸ ‎ب.ظ ] [ محمد یونسی ]

بخیلی سفارش ساخت کوزه و کاسه ای را به کوزه گر داد.

کوزه گر پرسید: بر کوزه ات چه نویسم؟

بخیل گفت: بنویس: فَمَنْ شَرِبَ منه فَلَیْسَ منّی؛ هر کس از آن آب بنوشد، از من نیست.

کوزه گر پرسید: بر کاسه ات چه نویسم؟

بخیل گفت: و مَنْ لمْ یطْعَمْهُ فانَّهُ منّی؛ هر کس از آن نخورد از من است.

(به نقل از نرم افزار هدایت در حکایت)

[ دوشنبه ۱۳٩٢/۱٠/۳٠ ] [ ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ ] [ محمد یونسی ]

ابلهی در بستر مرگ بود . گفت : جستجو کنید تا کفنی کهنه برای من پیدا کنید.

گفتند : کفن کهنه به چه دردت می خورد؟

گفت : پس از مردنم مرا در آن بپیچید و در گور بگذارید تا وقتی که نکیر و منکر در شب اول قبر به سراغم می آیند و کفن کهنه را می بینند ، گمان کنند که زمان زیادی از مردنم می گذرد و از من سؤال و جواب نکنند !

(به نقل از نرم افزار هدایت در حکایت)

[ دوشنبه ۱۳٩٢/۱٠/۳٠ ] [ ٩:٥٩ ‎ب.ظ ] [ محمد یونسی ]

شخصی بود که دائماً دعا می کرد که خدایا هر چه گناه در عالم هست، بر دوش من بگذار!

به او گفتند: آیا نمی ترسی که چنین دعایی می کنی؟ شاید خداوند بگوید قبول، من هر چه گناه در عالم هست را بر دوش تو می گذارم، آن وقت چه می کنی؟

گفت: هیچ، به خدا می گویم: حال که همه ی گناهان را بر دوش من گذاشتی، بقیه را به بهشت بفرست و زمانی که خداوند همه را به بهشت فرستاد؛

به خدا می گویم: خدایا من هستم و تو، آیا می ارزد که به خاطر من هیچ کاره این همه تأسیسات و جهنّم و ملک عذاب وجود داشته باشد؟ ما را هم ببخش و خلاصم کن، تا راحت شوی.

(به نقل از نرم افزار هدایت در حکایت)

[ دوشنبه ۱۳٩٢/۱٠/۳٠ ] [ ٩:٥٧ ‎ب.ظ ] [ محمد یونسی ]

«گویند: از عالمی مسئله ای پرسیدند، گفت: نمی دانم.

سؤال کننده گفت: شرم نمی کنی که به جهل و نادانی خود اعتراف می کنی.

گفت: چرا شرم کنم از گفتن کلمه ای که فرشتگان به آن سخن گفتند و هنگامی که خداوند درباره «اسماء» از آنها پرسید، گفتند: سُبْحانَکَ لا عِلْمَ لَنا الاّ ما عَلَّمْتَنا؛

خدایا ما چیزی نمی دانیم، جز آنچه تو به ما آموختی».

به نقل از پایگاه اطلاع رسانی حوزه

[ دوشنبه ۱۳٩٢/۱٠/۳٠ ] [ ٦:٥٤ ‎ب.ظ ] [ محمد یونسی ]

إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُواْ وَمَاتُواْ وَهُمْ کُفَّارٌ فَلَنْ یُقْبَلَ مِنْ أَحَدِهِمْ مِّلْ‏ءُ الْأَرْضِ ذَهَباً وَلَوِ افْتَدَى‏ بِهِ أُولئِکَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ وَمَا لَهُمْ مِّن نَّاصِرِینَ (آل‏ عمران، 91)
همانا کسانى که کفر ورزیدند و در حال کفر (بدون توبه) مردند، اگر چه زمین را پر از طلا کرده و به عنوان فدیه و باز خرید (از عذاب) بدهند، هرگز از هیچ یک از آنان پذیرفته نمى ‏شود. آنان را عذابى دردناک است و برایشان هیچ یاورى نیست.
دنیا و آخرت تفاوت‏ هایى دارند، از جمله:

1. غم واندوه در دنیا از انسان به دیگران سرایت مى‏ کند، ولى در آخرت چنین نیست.


2. در دنیا، انسان مى‏ تواند با عذر یا کفّاره یا دروغ یا حیله یا توبه یا ناله مشکلش را حل کند، امّا در آخرت چنین نیست.


3. تلخى‏ هاى دنیا قابل تخفیف است و اگر انسان با آن انس گرفت، از تلخى آن کاسته مى‏ شود، ولى در آخرت چنین نیست.


پرتوى از نور، ص: 443

[ دوشنبه ۱۳٩٢/۱٠/۳٠ ] [ ٥:٠٩ ‎ب.ظ ] [ محمد یونسی ]

الف) آثار دنیایى:


1. زهد در دنیا
2. حرص در عمل صالح‏
3. پارسایى در دین‏
4. عبادت الهى که با شوق وافر همراه است‏
5. توبه قبل از مرگ‏
6. خلوت شب (سحرخیزى و شب زنده ‏دارى)
7. ناامیدى از آنچه در دست مردم است‏
8. نگهدارى حریم دین خدا
9. بغض نسبت به دنیاى مذموم و اهل آن‏
10. بخشش و سخاوت.


ب) آثار اخروى:


1. دیوان عمل و کتاب عمل براى او گشوده نمى ‏شود.
2. ترازوى عمل و میزانى براى او نصب نمى‏ شود.
3. کتاب عملش به دست راستش داده مى‏ شود.
4. برائت از آتش جهنم پاداش اوست.
5. سفیدرو نزد پروردگارش مى‏ باشد.
6. از حلّه‏ هاى بهشتى بر اندام او پوشانده مى ‏شود.
7. شفیع واقع مى‏ شود.
8. خداى سبحان با رحمت رحمانیه و رحیمیه به او مى‏ نگرد.
9. از تاج هاى بهشت بر سر او گذاشته مى ‏شود.
10. بدون حساب وارد بهشت مى‏ شود.


 سر سلوک ترجمه و شرح رسالة الولایة، ص: 310

[ دوشنبه ۱۳٩٢/۱٠/۳٠ ] [ ٤:٥٠ ‎ب.ظ ] [ محمد یونسی ]

مالک‏ بن دینار مى‏ گوید: سفر حج کردم. جماعتى را در عرفات دیدم، به خود گفتم: اى کاش مى‏ دانستم حج کدام یک از اینها قبول است تا او را تهنیت بگویم و کدام حج مردود است تا او را تعزیت دهم. در خواب دیدم گوینده ‏اى مى‏ گوید: خداوند، همه این جماعت را به نعمت مغفرت معزّز فرمود مگر محمدبن هارون بلخى را که حج او مردود است. زمانى که صبح شد، به نزد اهالى خراسان آمدم و از آنها احوال محمدبن هارون بلخى را پرسیدم. گفتند: آن مرد عابد و زاهد است، او را باید در خرابه‏ هاى مکّه بیابى. بعد از گردش زیاد، او را در خرابه ‏اى دیدم که دست در گردن بسته و زنجیر در پایش بود و در حالت نماز بود. همین که مرا دید، پرسید: تو کیستى؟ گفتم: مالک‏بن دینار. گفت: خواب دیده‏ اى؟ گفتم: آرى. گفت: هر سال، مرد صالحى مثل تو در خصوص من خواب مى‏ بیند.

گفتم: سبب این امر چیست؟ گفت: من شراب مى ‏خوردم، مادرم هم مانع من مى‏ شد. روزى با حالت مستى او را اذیت فراوان کردم و ... پس از آنى که از مستى خارج شدم، همسرم مرا با خبر کرد که به چنین کار بدى دست زده‏ ام. آن دست خود را بریدم و پایم را به زنجیر بستم و هر سال حج مى‏ کنم و دعا و استغاثه مى ‏نمایم و مى ‏گویم: «اى کاشف همّ و غم! شفا ببخش همّ و غم مرا و راضى فرما مادر مرا تا جرم و تقصیر مرا عفو کند». این قدر بدان که بعدا از عمل خود دست کشیدم و 26 غلام و کنیز آزاد کردم و ...

گفتم: اى‏ مرد، نزدیک‏ بود با این‏ عملت تمام روى‏ زمین را بسوزانى.

مالک مى ‏گوید: همان شب حضرت رسول (ص) را در خواب دیدم، فرمود: اى مالک! مردم را از رحمت خداى تعالى محروم نگردان، دانسته باش که خداى تعالى به حال محمدبن هارون توجه کرد و دعاى او را مستجاب کرد و گناهانش را بخشید. او را خبر نما که سه روز از روزهاى دنیا در میان آتش مى ‏ماند، خداوند دل مادر را به وى مایل مى ‏کند و به ترّحم مى ‏آورد تا مادرش او را حلال مى‏ کند و مادر و فرزند هر دو با هم داخل بهشت مى‏ شوند.

مالک مى‏ گوید: من آمدم و خواب خود را براى او نقل کردم. همین که این مژده را شنید، روح از بدنش مفارقت کرد. من او را غسل دادم و کفن نمودم و بر جنازه او نماز خواندم و دفنش نمودم.

میعاد نور ؛ ص229   به نقل از: رنگارنگ، ج 2، ص 43.

[ شنبه ۱۳٩٢/۱٠/٢۸ ] [ ۱:۳٢ ‎ب.ظ ] [ محمد یونسی ]

شادى یک امر فطرى و مطلوب همه انسانهاست؛ باید دید انگیزه چیست و چگونه از آن بهره مى‏ بریم؟
در بینش مادى شادى اصل است و از هر طریق و به هر نحوى که باشد مطلوب است؛ حتّى اگر خلاف قانون یا تجاوز به حقوق دیگران باشد.
در بینش اسلامى موارد زیر مى‏ تواند معیارهاى شادى باشد.
1. اطاعت خداوند
شادى وقتى است که انسان توفیق طاعت خداوند را پیدا کرده باشد و از گناه دورى گزیند.
امام على علیه السلام فرمود: سُرُورُ المُؤمِن بِطاعَة رَبِّه وَ حُزنُه على ذَنبِه؛ شادى مؤمن به طاعت پروردگار و حزنش بر گناهش مى ‏باشد.
2. احیاى حق و نابودى باطل‏
امام على علیه السلام در قسمتى از نامه‏اى که به عبداللَّه بن عباس نوشت فرمود:
باید شادى تو براى احیاى حق یا نابودى باطل باشد.
3. تحول معنوى‏
شادى زمانى پسندیده است که در انسان تحولى ایجاد شود و به طور کلّى، معیار شادى در اسلام قرب به خداست؛ آنچه زمینه کمال و قرب خدا باشد مطلوب است.

     معیارهاى زندگى، ص: 88

[ سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱٠/۱٧ ] [ ٧:٥٤ ‎ب.ظ ] [ محمد یونسی ]

بسیارى از افراد زیرکى و زرنگى را در نیرنگ و فریب مردم مى‏ دانند؛ در حالى که در فرهنگ اهل بیت علیهم السلام زرنگى و زیرکى تعریف دیگرى دارد. از حضرت على علیه السلام درباره زیرک‏ترین مردم سئوال شد. حضرت فرمود:مَن أَبصَرَ رُشْدَهُ مِنْ غَیّه فَمالَ الى‏ رُشده؛ کسى که راه هدایت را از گمراهى تمییز دهد؛ پس میل پیدا کند به سوى رشد و کمالش. حضرت على علیه السلام فرمود: الکَیِّسُ مَن کانَ یَومُهُ خَیراً مِن أَمسِه؛ زیرک کسى است که امروز او از دیروزش بهتر باشد. و نیز فرمود: زیرک کسى است که زمام شهوت خویش را در اختیار گیرد.
پیامبر صلى الله علیه و آله در جمع اصحاب فرمودند: آیا مى ‏خواهید شما را به زیرک‏ترین زیرکها خبر دهم؟ همه با اشتیاق آمادگى خود را براى شنیدن پاسخ اعلام نمودند.
پیامبر صلى الله علیه و آله فرمودند: أکیَسُ الکَیِّسین مَن حاسَبَ نَفسَه و عَمِلَ لِما بَعْدَ المَوت؛ زیرک‏ترین زیرکها کسى است که قبل از مرگ، خود را به حساب بکشد و اعمال نیک براى پس از مرگ انجام دهد.
حضرت على علیه السلام فرمود: الکَیِّسُ مَن عَرَفَ نَفسَهُ و أَخلَصَ أَعمالَه؛ زیرک کسى است که خود را بشناسد و اعمالش را براى خدا خالص کند. و نیز فرمود: الکَیِّسُ مَن أَحیا فَضائِلَهُ وَأَماتَ رَذائِلَهُ بِقَمْعِه شَهْوَتَه وَ هَواهُ؛ زیرک کسى است که با مهار کردن شهوت و هوا و هوس خود فضائلش را احیا کند و رذائل اخلاقى خود را از بین ببرد.
على علیه السلام فرمود: زیرکى مؤمن به دورى کردن او از حرامها و شتابش به سوى مکارم و بزرگواریهاست.

 معیارهاى زندگى، ص: 74


[ سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱٠/۱٧ ] [ ٧:٤٦ ‎ب.ظ ] [ محمد یونسی ]

یکی از علمای بزرگ اخلاق نقل می کرد که یکی از آقایان اهل منبر می گفت: من در آغاز منبرم سلام بر امام حسین علیه السلام می کنم و جواب نشنوم منبر نمی روم! این حالت روحانی از آنجا برای من پیدا شد که روزی وارد مجلس مهمی شدم و واعظ معروفی را بر منبر دیدم، این خیال در دل من پیدا شد که بعد از او سخنرانی جالبی کنم و او را بشکنم! به خاطر این خیال غلط تصمیم گرفتم چهل روز به منبر نروم به دنبال این کار (معاقبه خویشتن در مقابل یک فکر و خیال باطل) این نورانیت در قلب من پیدا شد که پاسخ سلامم را به حضرت، می شنوم.    
(برگرفته از نرم افزار هدایت در حکایت)

[ سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱٠/۱٧ ] [ ٤:۱٢ ‎ب.ظ ] [ محمد یونسی ]

در میان بنى اسرائیل عابدى بود بنام" برصیصا" که زمانى طولانى عبادت کرده بود، و به آن حد از مقام قرب رسیده بود که بیماران روانى را نزد او مى‏ آوردند و با دعاى او سلامت خود را باز مى ‏یافتند.

روزى زن جوانى را از یک خانواده با شخصیت به وسیله برادرانش نزد او آوردند، و بنا شد مدتى بماند تا شفا یابد.

شیطان در اینجا به وسوسه‏ گرى مشغول شد، و آن قدر صحنه را در نظر او زینت داد تا آن مرد عابد به او تجاوز کرد! چیزى نگذشت که معلوم شد آن زن باردار شده (و از آنجا که گناه همیشه سرچشمه گناهان عظیم تر است) زن را به قتل رسانید، و در گوشه‏ اى از بیابان دفن کرد!

برادرانش از این ماجرا با خبر شدند که مرد عابد دست به چنین جنایت هولناکى زده، این خبر در تمام شهر پیچید، و به گوش امیر رسید، او با گروهى‏ از مردم حرکت کرد تا از ماجرا با خبر شود.

هنگامى که جنایات عابد مسلم شد او را از عبادتگاهش فرو کشیدند، پس از اقرار به گناه دستور داد او را به دار بیاویزند، هنگامى که بر بالاى چوبه دار قرار گرفت شیطان در نظرش مجسم شد.

گفت: من بودم که تو را به این روز افکندم! و اگر آنچه را مى ‏گویم اطاعت کنى موجبات نجات تو را فراهم خواهم کرد!

عابد گفت چه کنم؟ گفت: تنها یک سجده براى من کن کافى است!

عابد گفت: در این حالتى که مى‏ بینى توانایى ندارم.

شیطان گفت: اشاره‏ اى کفایت مى‏ کند، عابد با گوشه چشم، یا با دست خود، اشاره ‏اى کرد و سجده به شیطان آورد و در دم جان سپرد و کافر از دنیا رفت!

تفسیر نمونه، ج‏23، ص:544تا 545

[ دوشنبه ۱۳٩٢/٩/۱۸ ] [ ٥:٠٩ ‎ب.ظ ] [ محمد یونسی ]

" مردى به نام" توبه" بود که غالبا به" محاسبه نفس" مى‏پرداخت، روزى گذشته عمر خود را محاسبه کرد، در حالى که شصت ساله بود، مجموعه ایام آن را حساب کرد 500/ 21 روز شد، گفت: اى واى بر من اگر در ازاى هر روز یک گناه بیشتر نکرده باشم بیش از بیست و یکهزار گناه کرده‏ام، آیا مى‏خواهم خدا را با بیست و یکهزار گناه ملاقات کنم؟! در این هنگام صیحه‏اى زد و بر زمین افتاد و جان به جان آفرین تسلیم کرد. تفسیر نمونه ؛ ج‏24 ؛ ص465

[ پنجشنبه ۱۳٩٢/٩/۱٤ ] [ ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ] [ محمد یونسی ]

وزیرى بود مقتدر و نیرومند که در عصر خود، بیشتر قدرت‏ها را به دست گرفته بود و کسى را یاراى مخالفت با او نبود، روزى به مجلسى که جمعى از دانشمندان دینى در آن حضور داشتند وارد شد و رو به آنها کرده گفت تا کى شما مى‏گویید جهان را خدایى است؛ من هزار دلیل بر نفى این سخن دارم.

این جمله را با غرور خاصّى ادا کرد، دانشمندان حاضر چون مى‏دانستند او اهل منطق و استدلال نیست و توانایى و قدرت به قدرى او را مغرور ساخته که هیچ حرف حقّى در او نفوذ نخواهد کرد؛ با بی اعتنایى در برابر او سکوت کردند، سکوتى پرمعنى و تحقیرآمیز.


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ۱۳٩٢/٩/۱٤ ] [ ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ ] [ محمد یونسی ]

...و آنهایى که نقشه دارند همه را مى‏ خواهند بشکنند، منتها بتدریج.

نمى‏ دانم این مَثَل پیش شما هست یا نیست که یکى رفت توى باغش دید که یک سیدى و یک آخوندى و یک مرد عامى دارند دزدى می کنند. رفت آنجا و گفت که خوب این آقا سید است و اولاد پیغمبر. بسیار خوب، این آقا از علماست و پایش روى چشم ما. اما تو مردیکه چه مى ‏گویى؟ آن دو تا را هم با خودش رفیق کرد.


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ۱۳٩٢/٩/۱٤ ] [ ٩:٤٦ ‎ق.ظ ] [ محمد یونسی ]

حضرت امیر علیه السّلام می فرماید: مردی نزد رسول خدا ص آمد و گفت: یا رسول الله مرا به عملی راهنمایی کنید، به عملی که به سبب آن: 1-خدا مرا دوست بدارد. 2- مردم مرا دوست بدارند.  
 3-دارائیم فراوان شود.4-بدنم سالم بماند.     
 5-عمرم طولانی شود.6-خدا مرا با تو محشور کند.
رسول خدا ص فرمودند: این 6 حاجت 6 خصلت می خواهد:
1-اگر می خواهی خدا تو را دوست بدارد از او بترس و از گناه پرهیز کن.
2-اگر می خواهی مردم تو را دوست دارند به آن ها خوبی و نیکی کن و به آنچه در دست آن هاست طمع نکن و چشم نینداز.
3-اگر می خواهی دارائیت فراوان شود زکوة بده.
4-اگر می خواهی بدنت سالم بماند فراوان صدقه بده.
5-و اگر می خواهی عمرت طولانی شود صله رحم کن« دید و بازدید خویشان».
6-و اگر می خواهی خدا تو را با من محشور کند سجده را برای خدا طولانی کن.

(برگرفته از نرم افزار هدایت در حکایت)

[ چهارشنبه ۱۳٩٢/٩/۱۳ ] [ ۸:٢٩ ‎ب.ظ ] [ محمد یونسی ]

شفاى دیوانه‏

ابن عباس مى‏گوید: زنى بچّه‏اى را خدمت پیامبر آورد و گفت: یا رسول اللَّه! این بچّه دیوانه شده و هنگامى که ناهار یا شام مى‏خوریم بر سر ما خاک مى‏پاشد.

حضرت دست مبارکش را به سینه کودک کشید و دعا کرد. آن کودک هر چه خورده بود استفراغ کرد و چیز سیاهى از شکمش خارج شد و در همان حال خوب شد.

جلوه هاى اعجاز معصومین علیهم السلام ؛ ص35

[ چهارشنبه ۱۳٩٢/٩/۱۳ ] [ ٦:٥۱ ‎ب.ظ ] [ محمد یونسی ]

گواهى شتر، بر بی گناهى صاحب خود

عرب بیابانى که اهل یمن و در حالى که سوار بر شتر سرخ رنگى بود، خدمت پیامبر اکرم- صلّى اللَّه علیه و آله- رسید. و سلام و تحیّت خود را ابلاغ کرد. مردم گفتند: «این شتر را دزدیده است!». 

حضرت فرمود: بیّنه و شاهدى دارید. گفتند: «آرى یا رسول اللَّه!».

رسول خدا- صلّى اللَّه علیه و آله- به على- علیه السّلام- فرمود: «اى على! اگر بیّنه ای آوردند، حق خدا را از او بگیر» اعرابى اندکى سرش را به زیر انداخت و آرام شد.


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ۱۳٩٢/٩/۱۳ ] [ ٦:٢٤ ‎ب.ظ ] [ محمد یونسی ]

منصور دوانیقی از عبدالرحمن خواست که وی را موعظه کند، عبدالرحمن گفت روزگار برای تو موعظه است! منصور گفت چگونه؟ عبدالرحمن گفت عمربن عبدالعزیز وقتی درگذشت پانزده پسر داشت و فقط هفده دینار از خود باقی گذاشت که پنج دینار آن نیز خرج کفن و دفنش شد و هشام بن عبدالملک نیز وقتی مرد پانزده پسر داشت و به هر پسرش یک میلیون دینار ارثیه رسید! کمی بعد از فوت هشام، روزی یکی از پسران عمربن عبدالعزیز را دیدم با صد اسب و مقدار زیادی خواربار که در راه خدا به عنوان حقوق فقرا انفاق می کرد و در همان حال، یکی از فرزندان هشام را دیدم که گدایی می کرد و از مردم صدقه می گرفت.   

(برگرفته از نرم افزار هدایت در حکایت) 

[ سه‌شنبه ۱۳٩٢/٩/۱٢ ] [ ٧:۱٦ ‎ب.ظ ] [ محمد یونسی ]

داستان پیرمرد حریص و هارون الرّشید در آرزوى دراز

گویند روزى هارون الرّشید به خاصّان و ندیمان خود گفت: من دوست دارم شخصى که خدمت رسول اکرم صلّى الله علیه و آله و سلّم مشرّف شده و از آن حضرت حدیثى شنیده است زیارت کنم تا بلاواسطه از آن حضرت آن حدیث را براى من نقل کند. چون خلافت هارون در سنه یکصد و هفتاد از هجرت واقع شد و معلوم است که با این مدّت طولانى یا کسى از زمان پیغمبر باقى نمانده، یا اگر باقى مانده باشد در نهایت ندرت خواهد شد. ملازمان هارون در صدد پیدا کردن چنین شخصى بر آمدند و در اطراف و اکناف تفحّص نمودند، هیچکس را نیافتند به جز پیرمرد عجوزى که قواى طبیعى خود را از دست داده و از حال رفته و فتور و ضعف کانون و بنیاد هستى او را در هم شکسته بود و جز نفس و یک مشت استخوانى باقى نمانده بود.


ادامه مطلب
[ دوشنبه ۱۳٩٢/٩/۱۱ ] [ ٧:٥٠ ‎ب.ظ ] [ محمد یونسی ]

امالى صدوق: بسندش تا کسى که از امام صادق (ع) شنیده که میفرمود: دوستى حدودى دارد، و کسى که همه آنها را ندارد دوست تمامى نیست، و هر کس هیچ از آنها را ندارد هیچ دوستش مشمار، حد یک اینکه نهان و عیانش برایت برابر باشند، و دوم اینکه: آراستگى تو را آراستگى خودش بداند، و عیب تو را عیب خودش شمارد، سوم اینکه مال و مقام او را دگرگون بر تو نسازد چهارم اینکه تا هر جا توان دارد از تو دریغ ندارد پنجم آنکه در بدبختیها تو را وانگذارد.

((آداب معاشرت-ترجمه جلد شانزدهم بحار الانوار ج‏1 ص : 111))  

[ دوشنبه ۱۳٩٢/٩/۱۱ ] [ ٦:٤٠ ‎ب.ظ ] [ محمد یونسی ]

اى‏ عزیز، امروز روز مهلت و عمل است، انبیاء آمدند و کتابها آوردند و دعوتها نمودند با این همه تشریفات و این همه تحمّل رنج و تعب که ما را از خواب غفلت بیدار و از سکر طبیعت هشیار کنند و ما را به عالم نور و نشئه بهجت و سرور رسانند و به حیات ابدى و نعمتهاى سرمدى و لذّتهاى جاویدانى رسانند و از هلاک و شقاوت و نار و ظلمت و حسرت و ندامت رهایى دهند، تمام این‏ها براى خود ما بدون این که براى آنها نتیجه‏اى حاصل شود و آن ذوات مقدّسه احتیاجى به ایمان و اعمال ما داشته باشند، با این وصف در ما به هیچ وجه اثرى نکرد و شیطان مسامع قلب ما را چنان گرفته و سلطنت بر باطن و ظاهر ما همچو پیدا کرده که هیچ یک از مواعظ آنها را در ما اثرى حاصل نشود، بلکه هیچ یک از آیات و اخبار به گوش قلب ما نرسد و از ظاهر گوش حیوانى تجاوز نکند.

آداب الصلاة، متن، ص: 35

[ دوشنبه ۱۳٩٢/٩/۱۱ ] [ ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ ] [ محمد یونسی ]


حضرت علی علیه السلام در بعضی اوقات از مصائب و گرفتاریهای آیندگان خبر می داد و راه درمان ابتلائات آنها را گوشزد می کرد.علی علیه السلام فرمود: زمانی بر مردم خواهد آمد که چند گناه بزرگ و عمل زشت در بین آنها پدید می آید.

1- کارهای زشت آشکار می گردد و معمولی می شود . 2- پرده های عفت و شرم پاره می گردد . 3- زنا کاری و تجاوزهای ناموسی علنی می شود . 4- مالهای یتیمان را حلال می شمارند و می خورند . 5- رباخواری شیوع پیدا می کند . 6- در کیل و وزنها ، کم و کاست می کنند . 7- شراب را به اسم نبیذ حلال شمرده و می خورند . 8- رشوه را به عنوان هدیه و شیرینی می گیرند . 9- به نام امانت داری خیانت می نمایند . 10-مردها خود را به شکل زنان و زنان خویش را به صورت مردها درمی آورند. 11- به احکام و دستورات نماز بی اعتنائی می کنند . 12- حج خانه خدا را برای غیر خدا (برای ریا و یا تجارت) بجا می آوردند .


ادامه مطلب
[ شنبه ۱۳٩٢/٩/٩ ] [ ٧:٢٦ ‎ب.ظ ] [ محمد یونسی ]

یحیى‏ بن زکریّا (ع) ابلیس را به صورت اصلى وى دید و به او گفت: اى ابلیس به من خبر بده محبوبترین و مبغوض‏ترین مردم در نظرت کیست؟ گفت: محبوبترین مردم در نزد من مؤمن بخیل است و مبغوض‏ترین مردم در نزد من فاسق بخشنده است. یحیى از شیطان‏ پرسید چرا؟ گفت: براى این که بخل بخیل براى من کافى است ولى مى‏ترسم که خدا به فاسق بخشنده بر اثر بخشندگى‏اش توجّه کند و او را ببخشاید، آنگاه روى برگرداند در حالى که مى‏گفت: اگر تو یحیى نبودى به تو خبر نمى‏دادم.

راه روشن    ج‏6  ص111   

[ شنبه ۱۳٩٢/٩/٩ ] [ ٧:٠۸ ‎ب.ظ ] [ محمد یونسی ]

مردى خدمت حضرت رسول صلى اللَّه علیه و آله آمد و عرض کرد یا رسول اللَّه اگر جنازه حاضر باشد و عالمى هم مجلس داشته باشد کدام یک از آنها در نزد شما محبوب است تا من آن را انجام دهم؟ رسول اکرم فرمود: اگر کسى جنازه را حمل کند و دفن نماید حضور در مجلس علم بهتر و أفضل است.

اگر در مجلس عالمى حضور پیدا کنى بهتر است از اینکه هزارجنازه‏ را تشییع کنى و هزار مریض را عیادت نمائى و هزار شب را نماز بخوانى و هزار روز را روزه بدارى و هزار درهم را صدقه بدهى و هزار حج مستحبى انجام دهى هزار بار مستحبى در راه خداوند جنگ کنى و مال و جانت را فدا کنى هیچ یک از این‏ها ثواب حضور در مجلس علم‏ را ندارد.

زیرا با علم و دانش مى‏توان خدا را بدرستى عبادت کرد و صفات کمال و جمال او را شناخت و از او اطاعت نمود بوسیله علم خیر دنیا و آخرت را بدست آورد و از شرها و بدیها دورى کرد. و اگر علم نباشد جهل انسان را به هر طرف مى‏کشاند.

مشکاة الأنوار / ترجمه عطاردى ص126


[ شنبه ۱۳٩٢/٩/٩ ] [ ٥:٠٠ ‎ب.ظ ] [ محمد یونسی ]

                                                        
عبد الله بن اَبی یَعْفور که از خواصّ یاران امام صادق (ع) است به حضرت عرض کرد: به خدا قسم اگر اناری را به دو نیمه تقسیم کرده، نصفش را حلال و نصف دیگر را حرام بنامی، من بی چون و چرا تسلیم هستم.» معرفت امام حق و پیروی از او ستون فقرات بصیرت مردان خداست.  

(برگرفته از نرم افزار هدایت در حکایت)   

[ سه‌شنبه ۱۳٩٢/٩/٥ ] [ ۱:٠٥ ‎ب.ظ ] [ محمد یونسی ]

 

هر چند از یادگیری در کلیت آن به عنوان امری مثبت و ارزشمند مورد  اشاره واقع شده است ، ولی به لحاظ آثار آن باید توجه نمود که گاهی یادگیری بدتر از عدم یادگیری زمینه پستی و بی چاره گی انسان را فراهم می سازد،اگر در عدم یادگیری غفلت و بی خبری بود در یادگیری نادرست و غیر صحیح شقاوت و بدبختی انسان رقم می خورد.همانطور که قرآن و تاریخ بر این مسئله شواهد بسیاری دارند.

در آیه زیر به صورت کلی این امر را ترسیم می نماید به این عبارت که افرادی که تحت فراگیری و آموزش الهی قرار میگیرند و در مرحله بعد ولایت خدا را می پذیرند ارز تاریکی ها بسوی نور و روشنایی میروند ،و کسانیکه مسیر طاغوت را جهت فراگیری طی نمایند نتیجه آن تاریکی و جهنم ابدی می باشد.

البقرة : 257   اللَّهُ وَلِیُّ الَّذینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ وَ الَّذینَ کَفَرُوا أَوْلِیاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ أُولئِکَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فیها خالِدُونَ-

لازمه چنین ولایتی در مرحله اول به آن یادگیری مربوط می شود که زمینه چنین عاقبتی را فراهم ساخته است.

بنابر این در یک نگاه کلی یادگیری می تواند مثبت و در جهت رسیدن به ارزشهای انسانی و الهی باشد ویا اینکه منفی و در جهت ارزشهای حیوانی و شیطانی باشد.

نمونه یادگیری مثبت را میتوان در قضیه داستان موسی و خضر و تعلیمات انبیای دیگری همچون یوسف در زندان و...و نمونه یادگیری منفی را می توان در داستان قوم لوط جستجو کرد که بنا بر روایات وآیات وارده آن عمل شنیع را در اثر تلقینات و فراگیری غلط از شیطان صفتان مرتکب شدند.

[ دوشنبه ۱۳٩٢/٩/٤ ] [ ٤:٤٥ ‎ب.ظ ] [ محمد یونسی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

هدف از ایجاد این وبلاگ، فراهم نمودن زمینه خوشبختی و سعادت برای تک تک افراد مشتاق معرفت می باشد.
موضوعات وب
امکانات وب
تاریخ روز
ذکر کاشف الکرب

معرفي صفحه به دوستان

* نام شما

ايميل شما *

ايميل دوست شما *

ايميل دوست ديگر شما

دانشنامه عاشوراآیه قرآنمهدویت امام زمان (عج) ذکر روزهای هفتهآیه قرآن
ساعت فلش مذهبی





Powered by WebGozar

وصیت شهدا اوقات شرعی حدیث موضوعی